۱۳۸۹ دی ۳, جمعه

چرا گرگ، چله و هندوانه در ادبیات اساطیری آذربایجان مبارک اند؟

منبع شناسی تولید واژه گان «قار»،«قیش»،«قارپیز»،«چیلله»، «قورد» و ...
در ترکی «یای» یعنی کمان، «چیلله» نیز یعنی زه(در اینجا زه کمان) و نیز محل زه برای گذاشتن تیر در موقع انداختن تیر، «اوخ» یعنی تیر(تیرکمان).
در ترکی به تابستان نیز «یای» گفته می شود. از این رو وقتی گفته می شود «یایین چیلله سی» تداعی کننده کشیدگی نهایی کمان به هنگام انداختن تیر(چله ی تابستان) یعنی نهایت و اوج کشیدگی تابستان که چهل و پنج روز رفته از تابستان است.

قیشین چیلله سی(چله ی زمستان) نیز به معنای کشیدگی نهایی سرماست که دو تاست یکی چهل روزه(بویوک چیلله) یکی بیست روزه(کیچیک چیلله)، یعنی زمستان دوبار به اوج می رسد.
چیلله گئجه(شب دارای کشیدگی نهایی) وقتی گفته می شود «چیلله گئجه سی»(شب چله)در واقع یعنی کشیدگی شب. ولی تحت تاثیر تفسیرهای رایج به معنای شروع زمستان تلقی می شود که البته اینگونه نیست.

اینکه چرا«چیلله» یا «چله» که معنای زه کمان و محل نشستن ته تیر در کمان و مآلا مفهوم نهایت کشیدگی را در مورد «بلندترین شب»،«شدت تابستان» و «شدت زمستان»(که دقیقا معادل climax –نقطه اوج- آمده از زبانهای یونانی و لاتین است) بایستی با عدد «چهل» توجیه و تفسیر نمود کاری است که برخی از روشنفکران پرداخته اند و خود نیز بایستی جوابگو باشند.

بدون هیچ تردید واژه«چیلله» یا «چله» با واژه ی یاد شده «climax» از یک ریشه و منشأ میباشد. در منبع شناسی تولید واژگان صدای(ل) دارای مفهوم «انتقال» میباشد. مطابق همان منبع تکرار یک صدا مفهوم استمرارتکراری حرکت و عمل را دارد. پس «چیلله» یا «چله» دارای مفهومی است که در آن عمل انتقال به تکرار اتفاق می افتد. اگر «چله» معنی «چهل لا» نیز داشته باشد آنوقت پرسیدنی است که اولا خود «چهل» از کجا آمده و دوم اینکه معنای پله چیست؟منطقی است بپذیریم که «چهل» از «چیلله» حاصل شده است. فقط فراموش نشود ادیبان منکر وجود تشدید نیز در فارسی شده اند.

اما جان آیتو(John  Ayto ) اتیمولوژیست انگلیسی واژه «climax» را نهایتا از منشأ هندواروپایی(Kli-) می داند. اولا شما این مورد را با واژه «چیلله» یا «چله» تطبیق دهید خواهید دید که دقیقا دارای عناصر فونتیکی مشابهی هستند.

باز می گویند که واژه «lean» به معنی «تکیه دادن» نی زاز همین ریشه است. متوجه می شوید که چرا در «چیلله» یا «چله» مفهوم نشستن ته تیر در کمان نیز مستتر است؟
«چیلله» اسمی است از فعل «چیلمک» به معنای (زدن پرتابی توام با ضربه) ساخته شده است. در بازی «چیلینگ –آغاج»(الک-دولک) به زدن «چیلینگ» یا «چیلیک» یا «چیلیه»(دولک) با «آغاج»(چوبدستی) از این فعل استفاده شود: «چیل گلسین!»(بزن بیاد!). «چیلینگ» نیز از این فعل استفاده شده است.

«چیلمک» اسم تلنگر شدید است که در آن ریگ کوچکی بین پشت ناخن سبابه و نوک انگشت شست قرار گرفته و به شدت پرتاب می شود. یا تلنگری که بر سطح آب- به نیت پخش کردن و افشاندن آب- زده می شود.
شکل دیگری از این فعل نیزهست که که «چیله مک»(افشاندن توأم با ضربه) است.

«پیلله» نیز از سیستم «چیلله»(چله) است، حتی به این شکل:«پیلوو»(pilov) و «چیلوو»(cilov)[پلو و چلو] نیز از یک شیوه و سیستم تولید واژگان استفاده می شود. آوردن این مثال از آن جهت لازم بود تا در پیگیری سیستم واژگانی دچار سهو و لغزش نشویم. همانگونه که ملاحظه می کنید در فارسی مصوت ها دچار تغییر شده: «پ» و «چ».

به مثالهای دیگری از این دست(جهت مطالعه بیشتر) دقت کنید که چگونه سیستم ترکی ثابت است: چیلله(چله)،شیلله(سیلی آبدار)،«سیلله»(سیلی)،«گوله»(گلوله)،هؤرره،هوررا(نوعی غذای ساده روستایی)،«شیررا»(شیره)،«شوررا»(احتمالا تبدیل به شوربا شده)،«بلله»(نانی که به صورت سادندویچ در می آورند)،«پیلته»(فتیله[به خاطر وجود«ت»که علامت تعدی است]چیزی که به تدریج پایین آورده می شود)، «گله» ی فارسی نیز احتمالا از این سیستم است که در این صورت باید از فعل «گلمک» (آمدن)«گلله» (هم-آمده) ایجاد شده باشد.

«قارپیز» یئمک!(هندوانه خوردن) چرا در «چیلله گئجه» قارپیز(هندوانه) خورده می شود؟
این نکته عبارت از این است که اسم خوردنی مورد نظر در ارتباط با کاربرد اسطوره ای که دارد دارای معناست.بررسی نامهای هندوانه در اغلب زبان های این منطقه و اروپا نشان می دهد که نام مورد استفاده در ترکی قابل استنادترین واژه در بررسی مفهومی نام این صیفی است.

برای مثال درفارسی«هندوانه»(چیزی که ره آوردی از هند است)،در انگلیسی(Water  melon)(صیفی آبکی) گفته می شود. ملاحظه می کنید که هر دو توضیحی هستند و معنای مستقیمی ندارند که رابطه اسطوره ای این صیفی را با آن مورد بررسی قرار دهیم.در روسی(arbuz) و در یونانی (karpozi) گفته می شود و همانگونه که ملاحظه می گردد از «قارپیز» مشتق شده اند.در مغولی نیز داستان از این قرار است: tarbos آن هم همریشه با ترکی است.

حداقل می توان چنین نتیجه گرفت که در این محدوده ی جغرافیایی واژه ای که برای توجیه اسطوره ای این صیفی قابل استناد باشد غیر از واژه ترکی«قارپیز» وجود ندارد. دلیل دیگر قابل استناد بودن نام ترکی آن وجود سیستم آوایی در دسته بندی مقوله ای با پدیده هاست. در این مورد صیفی جات دست بندی خود را داشته اند:

قوون،قاباق،قارپیز(شروع با ق) یا خیرا،خیرچا،خیار(شروع با خ).

برای معنا کردن واژه قارپیز به سیستم زیر توجه شود:
قارپیز
یارپیز

پیرپیز

تربیز

سه بیز(تلفظ می شود سبیز)

جه ویز(تلفظ می شود جویز)

مؤبیز

بنابر قانون هامونی آوایی در برخی –مثل مؤبیز- صدای /ب/ به /و/ تبدیل شده به شکل زیر:
جه ویز
مؤویز
اکنون لیست بالا را از نو مرور می کنیم:
قارپیز(قار+پیز-هندوانه)

(قار:برف)

یارپیز(یار+پیز-پونه)

(یار:...)

تربیز(تر+بیز-خربزه،یکی از احتمالهای منشأ نام تبریز، خصوصا اینکه تبریز محل باغ و بستان بوده)

(تر:؟)

سه بیز(س+بیز- نام دهی در نزدیکی میانه، این نام نیز به احتمال قریب به یقین مرتبط با موردی با منشأ گیاهی است و معنای سبز و خرم هم می تواند داشته باشد. در این صورت سبز فارسی باید از آن گرفته شده باشد)

جه ویز(گردو- نمی دانم این واژه از ترکی به عربی رفته و آنگاه«جوز» شده یا برعکس از عربی آمده و در ترکی به شکل ساختار ترکی درآمده)
مؤویز( مؤ+بیز-مویز)

(مؤو: درخت انگور،تاک)

همانگونه که ملاحظه می شود پسوند «-پیز»(یا «-بیز» بنابر هارمونی آوایی)پسوندی است که با مواردی از اسم هایی با منشأ گیاهی به کار می رود(البته معتقد نیستم که صرفا در این مورد به کار می رود)

این بررسی و مرور رابطه ی هندوانه را با «قار»(برف) محرز می سازد. پس نگهداری «قارپیز» تا شروع زمستان(که از شب چله شروع می شود) حلقه ای زنجیره ی تفکر اسطوره ای ماست و در این حین نام «قارپیز» کاملا با مسماست.

اسم خوردنی مورد نظر خود گویای کاربرد آن است. یعنی بایستی به فصل برف و یخ رسانده شود.اما آیا واژه ی قارپیز با قار دارای همین ارتباط است؟

در جواب این سوال باید گفته شود که مساله کمی عمیق تر از این ارتباط است. عمیق تر از این ارتباط است. عمیق بودن مساله به سیستمی برمی گردد که واژگان اینچنینی را در بر می گیرد:

قیش(زمستان)

قار(برف)

قاری(عجوزه)

قاریماق(پیرشدن)

قارتیماق(پیرشدگی بافت های گیاهی که توام با سفت شدگی آن هاست)

قارغیش(نفرین)

قارغی(پیکان نوک تیز)

قارانات(شومی،نحوست)

قادا(بلای شوم، مستولی شدن فاجعه بار بر کسی)

قیرماق(کشتار کردن)

قیزماق(گرم شدن)

قیروئرمک(سیندیرماق[رقصیدن])

قوربان(قربان)

قیشقیرماق(فریاد کشیدن شدید)

قیرمیزی(قرمز)

قوتلو(مبارک، خوش یمن)

قارپیز(هندوانه)

حالا معلوم می شود که چرا این واژه ها دارای ارتباط سیستماتیک با یکدیگر بوده و توجیه دقیق اسطوره ای دارند.
در اسطوره شناسی و تفکر اسطوره ای آذربایجان دو چله زمستان دو خواهر پیر(قاری) هستند. آن ها با تکاندن پنبه های «یورغان»(لحاف) خود «قار»(برف) می ریزند.

یکی از ویژگیهای «قار»(برف) سفیدی آن و سفیدپوش کردن اشیاء و انسان ها از بالاست. «قاری»(عجوزه پیرزن) نیز از بالا دارای گیس های سفید می باشد(گویی برف نشسته است) پس قدیم قدیم ها که گیس پیرزن ها همچون برف از سرشان آویزان می شده باعث ایجاد این تفکر اسطوره ای گشته است.

در زمستان دو تا چله وجود دارد. یعنی شدت سرما در دو اوج مطرح است. «بؤیوک باجی نین چیلله سی»(چله خواهر بزرگه) یا «بؤیوک چیلله»(چله بزرگه) و «کیچیک باجی نین چیلله سی»(چله خواهر کوچکه).

هردوی آن ها کمان می کشند منتها کمانی که خواهر کوچکه می کشد به دلیل کشیده گی فوق العاده زیاد و در نتیجه هم برآمدگی دوسرکمان به همدیگر از عرض کمان کم می شود ولی شدت کشیدگی بسیار زیاد است. این را از غضب خواهر کوچکه و از طعنه ی او به خواهر بزرگه در پایان چله بزرگ می توان دریافت:

«گلدین نئیله دین!گلینلرین الین خمیرده،قاریلارین الین هیزه ده قوروتدون!»

(آمدی مگر چکار کردی!مگه تونستی دست عروس ها را در هنگام خمیرگیری، دست پیرزن ها را در داخل خمره بخشکانی!)

این گفته را بصورت سوال مطرح نمی کند بلکه به این مضمون طعنه می زند که «تو نتوانستی!پس بایست و تماشا کن که من چگونه این کارها را انجام خواهم داد!»
خواهر بزرگه در جواب به ساده لوحی خواهر کوچکه می خندد و می گوید:«گت کی عؤمرون آز اولار، سنین دالین یاز اولار!»

(برو که عمرت کوتاه است و پشت سرت بهاره) یعنی عمر تو و شرایط به تو اجازه ی این حرفها را نخواهد داد.

«قورد» و «قاری»

همه می دانیم که گرگ از چله ی زمستان جدایی ناپذیر است. حالا در زیر به چند مورد از باورهای فولکلوریک آذربایجانی را در مورد گرگ مرور می کنیم تا وجود گرگ را بهتر بررسی کرده باشیم:

-قورد چیلله ده آدام اتینه یئریک لر!(در چله گرگ ویار به گوشت انسان پیدا می کند!)
-قوردون اوزو موبارکدیر!(دیدار گرگ مبارک و خوش یمن است!)

-قوردنان قیامته قالماق!(با گرگ به قیامت ماندن!)

-دونیانین آخیرینا بیر قورد قالاجاق بیرده قاری!(به آخر دنیا یک گرگ خواهد ماند و یک عجوزه)
-قورد او قارینی یئیه جک(گرگ آن عجوزه را خواهد خورد!)
وقتی چله از راه می رسد ویار گرگ ها به گوشت انسان شروع می شود. باور مردم بر این است که گرگ گوشت انسان نمی خورد ولی در چله ویار این کار را پیدا می کند.در حقیقت او به دنبال عجوزه است و آخرالامر نیز او را می خورد.

عملا گرگ در حکومت «قاری»(عجوزه) موجودی است که در دل سوز و سرما با او می ستیزد. او چنان به دنبال عجوزه است که اگر این عجوزه همه دنیا را هم به نابودی بکشاند و همانگونه که خواست اوست به آخر دنیا تنهای تنها هم مانده باشد بازهم از دست گرگ رهایی نخواهد داشت و در نهایت گرگ اورا خواهد خورد. از این روست که دیدار گرگ مبارک است. گرگ دشمن دشمن های طبیعت و انسان است.

بالاخره انسان گرفتار عجوزه می شود!

در آخرین شب مشترک بین چله کوچک و «بایرام آیی»(ماه عید)- شبی که از نیمه ی آن به بعد زمین دارای نفس می شود- «کورداوغلو» که از آسیاب برمی گشت گرفتار«کورداوغلوکولیی»(کولاک کوردوغلو) می شود و در زیر برف مدفون می گردد. او –بعد از نیمه های شب- در زیر برف  ها از نفس های زمین گرم شده و از مرگ رهایی می یابد. معنای این رهایی این است که «قاری» سمبل انجماد زمین بوده که با آمدن نفس به زمین کارش به پایان می رسد. یک احتمال ضعیف این است که در پایان کار عجوزه که توأم با به پایان رسیدن ویار گرگ است گرگ با خوردن او و نه انسان ویار خود را فرونشانده باشد. از این رو، جان سالم به در بردن انسان و ورود زنده به «بایرام آیی»(ماه عید) که مبارک است از یک سو با دخالت «قورد» و از سوی دیگر با دمیدن نفس زمین امکان پذیر می گردد.

از این پس «لشگر سرما» تا دم عید که مهلت سرماست«قیریق قوشون کیمی»(همچون لشگر داغون شده ای) سرخود می ماند ولی دست از جان انسان برنمی دارد...
از این به بعد دیگر عجوزه ای در کار نیست و گرگ نیز ویار ندارد ولی سرما هنوز به پایان نرسیده است.«وعده یئلی» یا «بایرام یئلی»( با بشارت دهنده یا باد عید)اگر هم بوزد و مژده ی نزدیک شدن بهار را هم بدهد چون انسان جزو «حرام گوشتان» است هنوز از دست «سویوق سویو»(لشگر سرما)که بدون عجوزه سرخود مانده است، رها نشده.

برای انسان پایان سرما زمانی است که از خط مرزی آتش بگذرد و «سویوق سویو»(لشگر سرما) آن سوی مرز گرمای آتش بماند- ایلین«سون چرشمبه سی!»(آخرین چهارشنبه سال!)...
منبع: ماهنامه دیلماج- شماره 34- تیر86(با تلخیص)

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

از اينكه نظرات خود را با رعايت ادب و احترام به ساير خوانندگان وبلاگ مي نويسيد متشكرم