۱۳۹۰ بهمن ۲۸, جمعه

جیلولوق (نسل کشی ترکان آذربایجان)را فراموش نکرده ایم-مهندس رضا طالبی

 مساله نسل کشی و قتل انسانهای بی گناه موردیست که بنده در کتاب 1915 به تفصیل در مورد عوامل ایجاد ان بالاخص در منطقه آذربایجان و آناطولی که علیه ترکان بکارگرفته شد پرداخته ام.امروزه از هرفردی در آذربایجان و یا ترکیه بپرسید در مورد نسل کشی ترکان چه میدانید سریعا به موارد محدود به آناطولی و
قره باغ اشاره می کنند ولی از اساس فاجعه و نسل کشی های وحشیانه که در اذربایجان جنوبی اتفاق افتاده است به خوبی آگاه نیستند.لذا با توجه به نزدیک شدن سالگرد فاجعه خونبار خوجالی لازم دیدم با نگرشی تاریخی و فرا تحلیلی به بسط موضوع از لحاظ سرزمینی و رفرنسی اشاره بنمایم.لذا در این مقال به طور خلاصه به بررسی تاریخی آسوریها(جیلوها) و سیر ورود انان به مناطق جنوبی اذربایجان و همکاری انان با ارامنه و اسماعیل آغا سیمیتقو در سایه خاموشی حکومت و برخی دول غربی می پردازم و سعی نموده ام مطلب را بسیار خلاصه جمع بندی بنمایم .زیرا مساله انچنان وسیع می باشد که در یک مقاله نمیتوان به شرح ان پرداخت.این بررسی توهین به هیچ گروه یا مذهبی نمی باشد و صرفا مسائل از بعد تاریخی بدون هیچ قصد و غرض نژادی آنالیز میشود.
آسوریها:
آسوریان خود را از نسل آشوریان کهن، یعنی مردم کشوری که در 612ق م به دست مادها و متحدین آنان مضمحل شد، می‎دانند، اما بر سر این سخن گفتگوهای بسیار است. آشوریان باستانی، قوم و کشور خود را اشّور می‎نامیدند، اما آسوریان خود را سورایی. اسّورایی، و اثورایی مینامیدند.‎نامند، که نام اخیر بیشتر به آسوریان کوهستان‎نشین اطلاق می‎شود واژة سورایی (به معنی سریانی = سوریه برآنند که نام آسوری برای این قوم سریانی‎زبان عنوان جعلی است و به قول فیلیپ حتّی، مبلغین آنگلیکن این نام را رواج دادند، و در آن زمان مورد پذیرش رهبران قوم نیز قرار گرفت. لیکن باید توجه داشت که نام آشور پس از سقوط امپراتوری آشور ادامه داشته است. در سنگ‎نبشته‎های هخامنشیان اثورا (آشور) نام یکی از ایالات آن امپراتوری است؛ در 116م، تراژن امپراتور روم ادیابنه، یا ادیابن (واقع در شمال بین‎النهرین و حوالی زاب بزرگ در کردستان عراق) را تسخیر کرد و آن را با نام «آشور» ولایتی از روم گردانید این سرزمین که در اعصار گذشته قسمتی از امپرانوری آشور بود، بعداً باز به ایران ملحق گردید، در حالی که نینوا متعلق به آن محسوب می‎شد. آمیانوس که در دورة ساسانیان می‎زیست آشور را یکی از مسیحیانی بوده‎اند و تاتیان می‎گوید که او خود در «سرزمین آشوریان» به دنیا آمده است.
«بنا بر یک سند ارمنی، کریستاپور اول، کاتولیکوس یا جاثلیق ارمنستان (میان سالهای 475، 480م) نامه‎یی به مناطق آشوری می‎نویسد و آنان را از اختلاط بانستوریان برحذر می‎دارد. باتوجه به نکات بالا عنوان آسوری برای این مردم به کلی بی‎اساس و خالی از سابقة تاریخی نمی‎نماید، و شاید قومی که در این کوهستانها از دیرباز می‎زیسته‎اند نام خود را به رغم تغییر زبان، همچنان حفظ کرده باشند. "
اما از سوی دیگر، زبان آسوریان امروزی دنبالة زبان اشوریان باستان نیست، بلکه آنها خویشاوندی دوری با آن دارد.« زبان آسوریان (سریانی) همچون زبان آشوریان از خانوادة بزرگ زبانهای سامی است 144 زبان آشوری باستانی، یا زبانی است مستقل و یا لهجه‎یی است از زبان بابلی باستان، و به هر حال از گروه شرقی زبانهای سامی شمرده می‎شود، « ولی منشأ زبان سریانی از شاخة، شمالی این خانواده است .»145 زبان آسوریان امروزی که به آرامی تلمود بابلی و به زبان مندایی نزدیک است به نامهای آرامی جدید و سریانی جدید نیز خوانده می‎شود.« کسانی را که به این زبان سخن می‌گفتند.‎گویند سریانیان و آسوریان می‎نامند .»
«آرامیان مردمی از خانوادة سامیان بودند که تا اوایل هزارة 2 ق م در شبه‎جزیرة عربستان سکونت داشتند، لیکن در ربع آخر این هزاره یا حتی پیش از آن به سوی شمال، به بین‎النهرین، سوریه و آشور مهاجرت کردند»147 آرامی در پایان قرن 11 ق م، زبان مردمی بود که در سوریة کنونی اقامت گزیدند و در آغاز هزارة اول ق م، آرامیان دولت مستقل خود را در سوریه بنا نهادند اما پس از سقوط این دولت (732 ق م) زبان آرامی زبان بین‎المللی سراسر منطقه گردید.« این زبان نخست در امپراتوری آشور جنبة بین‎المللی یافت .»148و سپس در شاهنشاهی هخامنشی نیز رایج شد. زبان آرامی در نتیجة قبول عام، زبان رایج در آسیای صغیر، سوریه و بین‎النهرین گسترش یافت، چنانکه کلدانیان، آشوریان، مردم فلسطین و اسرائیلیان فی‎الواقع آرامی زبان شده بودند. پس تنها تکلم به زبان آرامی نمی‎تواند تعیین‎کنندة ریشة قومی این مردم باشد و اثبات آرامی بودن آنان احتیاج به شواهد بیشتر دارد.
یکی از رموز کامیابی ارتش مخوف آشور استفاده موثر از ارابه‌های جنگی بود که در این جا توصیف شده است در کتاب آشورشناس برجسته د.ج. وایزمن به نام جنگ در جهان باستان مسادل آشور به ظور زیبایی توضیح داده شده است.
قدرت اصلی ارتش آشور به خاطر وجود ارابه‌های آن بود.. ارابه‌های قرن نهم گاه با چهار اسب کشیده می‌شدند، اما عدم چابکی و آسیب پذیری اسب‌ها باعث شد که دیگر از آنها به عنوان وسیله جنگی استفاده نشود. تغییرات در فن آوری آهنگری برای طراحی وسیله نقلیه سبک تر با یک قالب چوب که بر روی یک وسیله فرود فلزی کار گذاشته می‌شد همراه با حرکت محور چرخ به عقب از مرکز، این ارابه را بهبود بخشید. نتیجه کار، قابل مانور بودن بیش تر ارابه در اثر اصطکاک کم تر چرخ بود... ارابه ران خود را در جلوی حفاظ محکم نگاه می‌داشت ضمن آن که مال بند را، که در آغاز بیضی شکل و سپس مستقیم شد، محکم به دست می‌گرفت و بدین ترتیب کنترل دو یوغ اسب آسان تر می‌شد. شکل ارابه مستطیل تر شد تا استفاده از زره و خدمه را راحت تر کند... با نزدیک شدن زمان نبرد یک اسب اضافی یا یدکی نیزه افکن، اما پس از قرن نهم فرد سومی نیز با یک یا دو سپر برای تقویت عقب ارابه افزوده شد... این ارابه‌ها یا تکان و شوک شدیدی در مرکز حمله ایجاد می‌کرد، تاکتیکی که ارزش حمله پیاده نظام دشمن در نبرد باز را کاهش می‌داد، یا در جناحین در مانورهای محاصره هماهنگ با سواره نظام به کار می‌رفت..
«چنین به نظر می‎رسد که مردم آرامی زبان، پس از قبول مسیحیت. برای تمایز خود از آرامیان غیرمسیحی نام سریانی را برای خویش برگزیدند.»149 پس از آنکه مسیحیت در آسیای غربی منتشر شد، زبان سریانی به عنوان زبان دینی در کلیساها و مدارس این سرزمینها رواج یافت. سپس با گسترش این دین به ایران، اقوام مختلف آن، و از جمله آسوریان، با قبول دین مشترک و زبان رسمی آن به یکدیگر نزدیک شده، حتی بسیاری از آنان در هم آمیختند و فرهنگ و ادبیّاتی که در مدارس بزرگ و مراکز علمی آنان (نصیبین و جندی‎شاپور) به این زبان پدید آمد و واسطة نقل علوم و معارف یونانی به این سوی جهان (ایران و سپس سرزمینهای اسلامی) شد نیز کلاً ساخته و پرداختة کسانی بود از مردمان گوناگون این منطقه که دین مسیحی و زبان وابسته به آن (سریانی) را پذیرفته بودند. در زمرة این مسیحیان، آسوریان، نستوری مذهب بودند که به انفصال میان جنبة بشری و الهی عیسی مسیح(ع) اعتقاد داشتند. بدین‎سان، آنان نیز تابع کلیسای بودند، کلیسایی که از کلیساهای کاتولیک و ارتودُکس جدا شد و با نام «کلیسای شرق سریانی(آسوری)» در سرزمینهای شرقی گسترش و نفوذ فراوان یافت..
در دوران اسلامی، کلیسای مشرق و پیروان آن فراز و نشیبهای بسیار به خود دیدند، گاهی در آسایش بودند و زمانی آسیبها و سختیهای فراوان تحمل کردند، ولی به هر حال در قرن 7ق/13م این کلیسا 25 مطران‎نشین و 75 اسقف‎نشین در آسیا داشت. حملة مغول برای مسیحیان نیز بلایی بزرگ بود؛ با سقوط بغداد، کاتولیکوس یا پاتریارک کلیسای نستوری، از بغداد (مقر پاتریارک نستوریان تا آن زمان) آواره شد، سازمان کلیسا درهم ریخت و ادامة زندگی مسیحیان با دشواری بسیار روبه‎رو گشت. گرچه در زمان هولاکو، و اباقاخان، مسیحیان موقعیت ممتازی به دست آوردند، لیکن این وضع دوامی نیافت و کاتولیکوس مجبور شد که مرکز خود را به‌اشنویه در جنوب شهر ارومیه منتقل کند. حملات تیمور ضربه‎ای سنگین بر کلیسای شرق وارد کرد و درنتیجة قتل‎عامهای مسیحیان در این دوران، مسیحیت از سرزمینهایی که در آن رواج گرفته بود تقریباً محو شد و گروههای اندکی که جان به در برده بودند به کوهستانهای غرب دریاچة ارومیه، کردستان ایران و عراق و ترکیه پناه بردند. اغلب محققین بر این نظرند که مسیحیان آسوری امروز بازماندگان این گروهها هستند لیکن این قول اساس استواری ندارد.
آسوریها و قدرت:
آگاهی ما از احوال آسوریان تا زمانی که مبلغین مسیحی اروپایی به این منطقه آمده و دربارة این مردم گزارشهایی دادند، همنچنان اندک است. یکی از این گزارشها نشان می‎دهد که در 1653م، 000‘40 خانوادة آسوری در نزدیک به یک قرن پیش از ان، یعنی در 1551م، بین آسوریان کشمکشی پیش آمد و گروهی تعیین پاتریارک جدید از نسب پاتریارک قبلی را نپذیرفته، خود پاتریارکی به نام یوحنا سولاکا برگزیده بودند. وی برای گرفتن تأیید به رم رفت و به دست پاپ جولیوس سوم رسماً کاتولیک شد و امیدوار بود که با کلیسای خود که متحد کلیسای رم شده بود بر نستوریان غلبه کند، ولی چنین نشد. کرسی یوحنا سولاکا در ارومیه قرار داشت و مقر گروه اول در موصل بود. 3 تن از جانشینان سولاکا روابط خود را با رم ادامه دادند، اما تماسها تدریجاً ضعیف و سرانجام گسسته شد. آخرین اعتقادنامه توسط مار شیمون (شمعون) دوازدهم در 1670م به رم فرستاده شد. میرزا قاسم خان امین ا لشرع خویی در کتاب تاریخ تهاجمات و جنایات ارامنه که به کوشش علی صدرایی خویی جمع اوری شده است در مورد مارشیمون مینویسد:« نخست بايد دانست كه مارشمون نام، رئيس روحاني ملت نصاري، و به زعم خود ايشان از نسل حضرت شمعون ابن‌الصفا بوده كه از حواريين حضرت مسيح است. و اين جماعت چندان به اين شخص معتقد بودند كه وي را از همه چيز آگاه و بر همة سرائر و واقعيات پنهاني و غير پنهاني عالم خبردار مي‌دانستند و گمان داشتند كه ايشان در هر حال و كاري بوده باشند و هر كجا هستند بر مارشمون جزءاً و كلاً پوشيده نبوده و وي بر حال و ضمير هر احدي از آنها دانا و بينا است.
و حقير وي را در خوي بديدم و به ديدنش برفتم. شخصي بود خوش سيما و سفيد چهره و آثار رياضت كثير از بشره‌اش هويدا بود. و مانند درويش‌ها بر سرش چهل تاري بر روي تاج پيچيده داشت. و مي‌گفتند كه اغلب اوقات خود را به رياضت و ترك حيوانات واربعينيات مي‌گذرانيد و خود مدعي بود كه در زمان خلافت اميرالمؤمنين علي-عليه‌السلام- آن حضرت با نصاري عهد و پيماني بسته و جزیه‌اي بر ايشان نهاده و همان عهدنامه در جلد اَهو با خط كوفي مخصوص، كه كاتب علي امير‌المؤمنين نوشته هم در دست و مخزن در كليسان بزرگ ايشان موجود است»
از سوی دیگر کلیسای اصلی موصل در 1680م به رم متوجه شد و به دست پاپ اینوسنت یازدهم به کیش کاتولیک درآمد، لیکن به زودی یعنی در اوایل قرن 18 این کلیسا نیز همچون کلیسای ارومیه از رم فاصله گرفت و هر دو به موضع مستقل سابق خود برگشتند. در این احوال مَطْران دیاربکر به کلیسای رم پیوست و به عنوان پاتریارک کلدانیان ـ در اتحاد رم ـ منصوب گشت. در 1826م، کلیسای موصل بار دیگر با رم متحد شد، و از آن پس این شهر مقر کلدانیان گردید، ولی پاترایرک ارومیه به مذهب نستوری خود باقی ماند و تنها وارث کلیسای شرق موسوم به «کلیسای شرق آسوری» شد اکنون کلیسای شرق آسوری وابسته به «شورای عالی کلیساهای جهان» استوقتی کیاکسار مطمئن شد که ارتش او به‌اندازه کافی بزرگ و نیرومند شده است، نقشه خود در مورد یورش به‌اشور را به اجرا گذاشت. او می‌دانست که‌اشور، که زمانی بلای جان تمام خاورمیانه بود، اخیراً در اثر آشوب‌ها و شورش‌های متعددی که میان اقوام تابعه‌اش بروز کرده، ضعیف و آسیب پذیره سده ات آسوری‌های عثمانی كه جلیو نامیده می‌شدند، در جنگ جهانی اول به طرفداری روسیه به مقابل با دولت عثمانی برخاستند و شكست خوردند به سوی ایران متواری گردیده و در شهرها و روستاهای غرب آذربایجان از جمله اورمیه، خوی و سلماس اقامت گزیدند. مردم شریف این خطه نیز این مهمانان ناخوانده را با مهربانی پذیرفتند. ولی پس از چندی انگلیسی‌ها این پناهندگان را همراه با ارامنه فراری از قفقاز (به رهبری آندرانیک) و آسوری‌ها و ارمنی‌های بومی مسلح كرده و خواستند در غرب اذربایجان، یك حكومت مسیحی تشكیل دهند. ایده تشكیل چنین حكومتی به قیمت نسل كشی مسلمانان این دیار به فرجام می‌رسید. اردوی مسلح مسیحیان در ماه مارس(اسفند سال 1296) در روز چهارشنبه سوری، در شهر اورمیه و در اردیبهشت ماه سال 1297 در سلماس و كهنه شهر بیش از130 هزار نفر از مسلمانان این منطقه را به طرز فجیعی كشتند و می‌رفت كه هدف شوم این جنایتكاران تحقق یابد، ولی با آمدن ارتش عثمانی این نقشه شوم نیز ناكام ماندآسوری‌های عثمانی كه جلیو نامیده می‌شدند، در جنگ جهانی اول به طرفداری روسیه به مقابل با دولت عثمانی برخاستند و شكست خوردند به سوی ایران متواری گردیده و در شهرها و روستاهای غرب آذربایجان از جمله اورمیه، [خوی و سلماس اقامت گزیدند. مردم شریف این خطه نیز این مهمانان ناخوانده را با مهربانی پذیرفتند. ولی پس از چندی انگلیسی‌ها این پناهندگان را همراه با ارامنه فراری از قفقاز به رهبری آندرانیک اوزانیان و آسوری‌ها و ارمنی‌های بومی مسلح كرده و خواستند در غرب اذربایجان، یك حكومت مسیحی تشكیل دهند. ایده تشكیل چنین حكومتی به قیمت نسل كشی مسلمانان این دیار به فرجام می‌رسید. اردوی مسلح مسیحیان در ماه مارس سال 1918در روز چهارشنبه سوری، در شهر اورمیه و در اردیبهشت ماه سال 1297 در سلماس و كهنه شهر بیش از130 هزار نفر از مسلمانان این منطقه را به طرز فجیعی كشتند و می‌رفت كه هدف شوم این جنایتكاران تحقق یابد، ولی با آمدن ارتش عثمانی این نقشه شوم نیز ناكام ماند. احمد کسروی تبریزی حوادث خونین ارومیه را در کتاب تاریخ 18 سال آذربایجان این چنین توصیف می‌کند: «درست 33 روز از اول دعوا گذشته اهالي شهرتوي خانه‌ها با هزاران مصائب از بي آذوقگي ونا امني وفقدان خويشاوندان و نزديكان خزيده وا زهيچ جا خبر نداشته يكدفعه صبح روز چهارشنبه آخر سال كه درهمه ولايات ايران جشن وسرور است لگام گسيختگان جلو به محلات رو آورده و مسيحي آن ديگر نيزكه پي بهانه مي‌گشتند تا جیلوها داخل خانه‌ها شده و درها را شكسته پست بامها را گرفته و بي آنكه از كسي مقاومت ببيند دختران خرد سال و بچه‌ها و مردان و زنان را در اطاقها و دهليزها و پشت بامها هدف گلوله نمودند واقعاً امروز مصيبت عظيمي بود، نه پناهگاهي، نه مفري، همينكه اهالي اين در بند از كوچه‌ها يا از پشت بامها به آن در بند فرار مي‌كردند پس از ده دقيقه مسيحيان همان در بند را مي‌گرفتند و اينها را در آنجا يكجا می‌کشتند احمدکسروی حوادث خونین اورمیه را چنین توصیف می‌کند: درست 33 روز از اول دعوا گذشته اهالي شهرتوي خانه‌ها با هزاران مصائب از بي آذوقگي ونا امني وفقدان خويشاوندان و نزديكان خزيده وا زهيچ جا خبر نداشته يكدفعه صبح روز چهارشنبه آخر سال كه درهمه ولايات ايران جشن وسرور است لگام گسيختگان جلو به محلات رو آورده و ديگر نيزكه پي بهانه مي‌گشتند تا جیلوها داخل خانه‌ها شده و درها را شكسته پست بامها را گرفته و بي آنكه از كسي مقاومت ببيند دختران خرد سال و بچه‌ها و مردان و زنان را در اطاقها و دهليزها و پشت بامها هدف گلوله نمودند واقعاً امروز مصيبت عظيمي بود، نه پناهگاهي، نه مفري، همينكه اهالي اين در بند از كوچه‌ها يا از پشت بامها به آن در بند فرار مي‌كردند پس از ده دقيقه مسيحيان همان در بند را مي‌گرفتند و اينها را در آنجا يكجا مي‌كشتند » البته میرزا قاسم خان امین الشرع خویی در کتاب خود در مورد ورود ارتش عثمانی و مقابله با جنایات آسوری مینویسد:« خلاصه کلام اردوی ترکان به فاصله چند روز از وان حرکت کرده و با استعداد و مهمات لشکری و توپخانه وارد خوی گردید و دل اهالی را از پیچ و تاب و قلق و اضطراب(160 الف) برهانیدند. عجبتر اینکه به مجرد وصول لشکر ترک -ایدهم الله تعالی- گویا خون در عروق حضرات مسیحی‌ها منجمد گردید و شریان اجسام ایشان دیگر از کار بیفتاد که بعد از آن به کلی از خیال هجوم آوری به خوی منصرف گردیده و بر احوال خویش پیچیده شدند و در مقابل دشمن بنای سنگر کندن و استحکامات درست کردن گذاشته، سنگرهای عمیق پیچ در پیچ در دهات ارامنه و خسروآباد کنده بودند که سواره با اسب در سنگرها حرکت کرده و دیده نمی شد و بر پشت بام‌ها نیز باستان‌های محکم به قانون هندسه درست کرده، توپ‌ها کشیده داشتند و پس از ورود عساکر ترکان اگر چه نخست زد و خوردی در میان واقع شده و جنگ مختصری یک روز کردند ولی ترکان در آن جنگ چون هنوز به فراخور حال دشمن استعداد و عده کامل تهیه ناکرده بودند، موفقیت حاصل نکرده و بلکه شکسته بودند و به تقریر یوسف ضیابیک شهبندر می‌گفت که مقصود ما از این محاربه فقط استعلام قوه و استعداد طرف مقابل بوده چه بوجه من الوجوه مقدار قوت و استعداد و عده نفوس طرف مقابل بر ما معلوم نبوده و لذا خواستیم که قوه دفاعیه ایشان را دانسته و به‌اندازه قوه ایشان ما نیز قوه و استعداد جلب بنماییم لاجرم بعد از این محاربه دیگر اقدامی نکرده و اتصالا عسکر و توپ‌های بزرگ بزرگ از وان حمل کرده به جانب سلماس همی بردند تا آنگاه که موعد جنگ رسید در ظرف چند ساعتی مسیحی‌ها را متفرق و فراری نمودند. .»
از اشخاصی که در اردوی ایشان در بالای شکر یازی حاضر بود شنفتم حکایت می‌کرد که:« حضرات از بالای شکر یازی تا بالای (160 ب) شهر قریب یکصد و هفتاد توپ و سرآلیوز{مسترالیوز} کشیده بودند و بر سر هر قله‌ای و بلندی در این مابین توپ‌ها کشیده داشتند و در تمامی این مسافت عسکر به فاصله قلیلی سنگرها کنده، در کمین نشسته بودند. می‌گفت از بامداد آن روز که شروع به جنگ گردید به این معنی که نصاری و ارامنه از هفت محل که دهات ایشان است اتراق داشتند و ترکان یک مرتبه بنای آتش فشانی کرده و توپ‌ها را به هفت ده ببستند و از این طرف هم پیاده نظام هجوم کردند هوا یکپارچه از آتش شده بود به حیثی که دیگر دشمن ممکن نمی کردند که در سنگر حرکتی یا تیراندازی بنمایند به فاصله دو سه ساعت همه ارامنه و نصاری از دهات خود بیرون ریخته مانند گله‌ای که گرگ بر آنها حمله کرده باشد از محال خود به صحرا ریخته و رو به اورمیه فرار کردند زیرا که ترکان همان جانب اورمیه را در محاصره باز گذارده بودند و هکذا در هر جنگی گویا به جهت دشمن راه گریزی می‌گذاشتند و از چهار طرف محصور نمی کردند چنانچه تمامی جماعت مسیحی یک مرتبه شکست یافته رو به اورمیه با اهل و عیال و اطفال آنچه بیشتر بوده با خود برداشته یک سره فرار بکردند اشهد بالله ترک‌ها را در این جنگ که با ارامنه و نصاری اتفاق بیفتاد شجاعت و شهامتی و دلیری و جسارتی نشان داده بودند که از یادها فراموش و از تاریخ‌ها محو نخواهند بود و شایان همه قسم تعریف و تمجید می‌باشند».
از آن جمله عدهای از عساکر در بالای قریه شکریازی سنگر کنده بودند که روزی جمعی کثیر از فدائیان و نصاری بر آن سنگر هجوم کرده و از میان دره و سیلی می‌آیند که از دور مشهود نمی شدند تا آنگاه که نزدیکی سنگر رسیده (161 الف) یک مرتبه هجوم می‌نمایند و هرچند به تیر گلوله کشته می‌شدند، اعتنا نکرده، جد و کدشان بر دخول سنگر ترکان بوده که آنها را از سنگر برخیزانند با وجود این حمله صائل و تهاجم‌هایل باز لشکر جنگی ترک از پیش برنخاسته و چون دیدند که دشمن دیگر از محل تیراندازی گذشت، یکباره با نیزههای تفنگ بر آنها حمله کرده و ایشان را سوراخ سوراخ کرده و عقب می‌نشانند و جمعی را کشته، بقیه را دوان دوان تا نزدیکی ده خودشان تعقیب کرده، آنگاه بر می‌گردند.
و مخصوصا این جماعت در جنگ با نیزه تفنگ مهارتی کامل و شجاعتی داشتند. این بنده از قول اسماعیل آقا شنیدم می‌گفت: گاهی که من سر راه را بر ارامنه وان بسته و جمعی از ایشان را در میان دره قطورهدف تیر تفنگ نمودم آن کشته‌ها را که مشاهده کردیم، غالبا با دسنگی تفنگ مجروح شده بودند و معلوم بود که از ضرب نیزه پیچ تفنگ عسکر کم کسی از ایشان مانده بود که زخم نخورده و بدنش را سوراخ نکرده باشند. خلاصه کلام: عمومی ارامنه و نصاری تحمل حملات مردانه ترکان را نیاورده و از جولگه سلماس فرار کرده، در ارومیه اتراق نموده و عسکر عثمانی هم تا قله کریوه قوشچی که کریوه بسیار سختی است رفته و در آن قله جماعت ارامنه و نصاری سنگر کرده و ترک‌ها هم در همان کدوک (گردانه) نشسته، مشغول زد و خورد بودند و در این بین محاربات و مضاربات بسیار فقره فقره خیلی اتفاق افتاده بود و مابقی اردوی عثمانی‌ها در تبریز و خوی و سلماس اقامت کرده و با مردم به طریق مهربانی رفتار همی کردند و در هر یک از این شهرها مجلسی به اسم اتحاد اسلام تشکیل داده و مردم را عموما به اتحاد و دوستی دعوت می‌کردند و به جهت آن مجلس مقدس هیئت رئیسهای انتخاب نمودند و چون این بنده داخل بعضی ادارات و تشکیلات نشده بودم لاجرم حقیر را حسب الخواهش جماعت هم از اجزای آن مجلس انتخاب نمودند و کسی را بدون بلیط داخل آن مجلس اتحاد نمی کردند و بیدق‌های آن مجلس را هم مرکب از شیر و خورشید و ماه و ستاره قرار داده بودند.
و نیز الیان پاشا قماندار اردوی ششم با جماعت کافیه بر سر ارومیه هجوم کرده و مسیحی‌ها را از جلو برداشته در مدت قلیلی شهر ارومیه و اطراف آن را نیز از ارامنه و نصاری تخلیه کرده و عموم مسیحیان به جانب موصل و بغداد رهسپار شدند و از ممالک محروسه ایران بالتمام خارج گردیدند ولیکن هنوز نصاری سلماس تازه فرار کرده بودند و هنوز روز سیم شکست ایشان بود که قضیه هجوم ارامنه به جانب خوی و سلماس به همراهی انتریانک {آندرانیک} که پادشاه ارامنه بود واقع گردید» حاج غلامحسین یزدانی در دستنوشته‌هایی بنام "خازرات زندگانی من ووقایع تاریخ منطقه" که به همت فرزند گرامیش ف. یزدانی جمع اوری شده و نمونه‌هایی از آن به همت مهندس یزدانی فرزندش و دکتر صدیاروظیفه در شماره‌های 55-56-57 نشریه خداافرین چاپ شده است به این جنایتها اشاره دارد که نمونه‌ای از آن را برای آشنایی با جنایات آشوریان در آذربایجان ذکر مینمایم:
«.... اکراد از هر طرف مارشیمون و همراهانش را گلوله باران کردند مارشیمون وهمراهانش به قتل رسیدند به جز 3 نفر که توانستند بگریزند و به خسرو آباد خبر بردند اکراد شروع به لخت کردن جنازه‌ها کردند نیم ساعتی طول نکشید که تمامی جنازه‌ها لخت شدند.........جلوها وارد کهنه شهر(تازه شهر کنونی سلماس) شدند آنها وحشی ترین و جنگی ترین مردمان بودند...اول بازار و دکانین راآتش زدند...قوم جلوی وحشی و وحشی تر از آنها ارامنه ترکیه وارد شهر شدند...لوله تفنگ را بر روی مردم میگرفتند و میگفتند پول پول و پس از لخت کردن آنها را میکشتند.بیچاره کربلایی حسن آقا به یکی از جلوها گفت که من اینجا پول ندارم.شما مرا با این بپه‌ها ببرید پیش مادر اینها و آنجا پول هست من به شما بدهم و او قبول کرد و مارا برد در راه چند نفر خواستند پدر بزرگ مارا بکشند که آن جلو نگذاشت در کوچه‌ها جنازه‌ها روی هم انباشته شده بود در بعضی جاها به ناچار از روی اجساد رد میشدیم.بالاخره با دشواری مارا به نزد مادر و مادربزرگ رسانید در همانجا پنجاه توام پول که در جیب من گذاشته بود در آورد به او داد چند قدمی دور شده بود که دوباره برگشت پدر بزرگم را شهید کرد..دسته دسته جلوها وارد اظاقها میشدند و گاهی به روی مردم شلیک میکردند.....کشتار تا عصر آنروز ادامه داشت.....دختران و نوعروسان به روی خودشان زغال میمالیدند که خودشان را از شر ارامنه و جلوها حفظ نمایند.با این حال باز جوانا نشان می‌آمدند و بعضی دخترهارا میبردند و چه فجایعی ببار می‌آوردند پیر مردها وقتی این صحنه‌هارا میدیدند گریه میکردند و به سر و صورت خود میکوبیدند در ایران در آنزمان دولت نبود و ملت بی صاحب بود و ولیعهد بی ناموس در تبریز حکومت میکرد ولی ناموس مردم در دست قوم جلو ارامنه لکه دار میشد......اسران را به قلعه سر بردند از میان دیلمقان می‌گذشتیم دکانین راآتش زده بودند و شهر درهم و برهم و کسی پیدا نبود و کاملا مخروبه....تمامی اسرا را در یالقیز آباد استراحت دادند و خود برگشتند و اسرا آزادانه تا شب در انجا ماندند»
یزدانی در جایی دیگر مینویسد:«...آندرانیک با دو هزارقوای ارمنی از جلفا گذشت و به طرف خوی هجوم اورد در سر راه به هر ده که میرسیدند قتل و غارت و کشت وکشتار میکردند.اهالی دهات دسته دسته به خوی چناه آوردند.قوای اندرانیک گویا با جلوها و ارامنه سلماس تماس گرفته بودند قرار شده بود آنها از آن طرف بیایند اول خوی بعد سایر شهرهای آذربایجان را اشغال کنند.خوی نیز مانند دیلمقان دورها دور بندر (حصار)داشت و در وازه‌های متعددی داشت.منزل ما نیز نزدیک دروازه جلفا بود.ارامنه به یک فرسخی خوی رسیدند.قریب شصت نفر سرباز ترک در خوی بودند.دروازه‌ها را بستند.قوای ارامنه بلافاصله به جلوی بندرها رسیدند.جنگ با شدت تمام در گرفت و سایر اهالی که اسلحه داشتنداز بندرها شلیک می‌کردند.اهالی خوی از رسانیدن آب و غذا به جنگ جویان دریغ نمی کردند.فرمانده ترکها مردم را دلداری میداد و می‌گفت هر گاه شش ساعت استقامت نماییم قوای ما خواهد رسید.طولی نکشید که از کوه غضنفر ترکها با توپ شلیک کردند و قوای ارامنه را پراکنده ساختند.بعدها سواره و پیاده نظام ترکها رسیدند و ارامن (ارامنه) را تارود ارس تغقیب کردند و اکثر آنها را کشتند.........ارامنه‌ای که همیشه به فکر تصرف قسمتی ازخاک آذربایجان را در سر می‌پروراندند.از جلفا وارد ایران بشوند و به قوای جلوها بپیوندند.شاید اگر آنروز قوای عثمانی بداد ما نرسیده بود الان هم قسمتی از آذربایجان در تصرف ارامنه بود.....»
البته در مورد فجایع جیلولوق(باید بین ارمنی‌ها و جلوها تفاوت حاصل شد زیرا ما ترکان به آسوریها جیلو میگوییم) و ارمنی کتاب و رویداد و خاطره بسیار است و در کتابهایی مانند تاریخ 18 ساله اذربایجان و سرزمین زرتشت محمد باقر تمدن و تاریخ رضاییه(اورمیه) علی دهقان و تاریخ اورمیه احمد کاویانپور و تاریخچه رضاییه رحمت الله توفیق و مویه‌های شهر غریب غلام خان حشمت و.......بدان بطور مفصل اشاره شده است .
آسوریها و اتحاد با ارامنه:
بهتر است باتوجه به‌اشاره شدن به نام مارشیمون در مورد دوست وهمکار او آقا پطرس که در جنایات او علیه مسلمین سهیم بود نیز توضیحی بدهم این توضیحات برگرفته از کتاب تاریخ گویلان"(گولان-یکی از روستاهای آسوری نشین بخش انزل اورمیه در جوار روستای جمال آباد) نوشته شماس جبراییل ملک داودی با توجه به خاطرات"پیرا آغاسی گویلان" که به او" مام پیرا "می گفتند میباشد:« او اهل "بزی "از ترکیه بود. مادرش او را به مدرسه مسیونر‌های امریکایی میبرد تا در انجا تحصیل کند.و یکی از بهترین و باهوشترین شاگردان انجا بود. بعد از اتمام درسش اقا پطروس یک روز مهر میسیونری را بر میدارد و سپس راهی امریکا میشود. در امریکا به نام میسیون‌های امریکایی در ایران پول فراوانی جمع میکند.و با آن پول شروع به تجارت کرده و منبع درامدی حاصل میکند.هدف او کمک به ملتش اشور بود تا بتواند برای آنها در ایران مدارس احداث کند و کمک مالی هم بکند.بعد از برگشت به ایران مسیونر‌ها از کار او با خبر میشوند به دولت وقت ایران شکایت میبرند.اقا پطرس به ترکیه پناه میبرد. در آن زمان اسکندر خان سر کنسول ترکیه در ایران بود.او اقا پطرس را پناه میدهد ودر سفارتخانه به او شغل کاتب را میدهد. بعد از گذشت زمان اسکندر خان دخترش ظریفه خانم را به عقد اقا پطرس در می‌اورد.پس از گذشت مدتی اسکندر خان از مقام خود تعویض میشود و اقا پطرس را که دامادش بود به جای او میگذارند و او سر کنسول ترکیه در شهر اورمیه میشود.در همین مدت اقا پطرس در خفا با شوروی همکاری محرمانه خود را شروع میکند و در تلاش بود تا از این راه بتواند به ملتش کمک کرده و ازادی‌هایی را برای آنها کسب کند(توجیه همکاری پطرس با روسها؟).متاسفانه ترکیه مطلع میشود و او را از مقام کنسولگری عزل میکند. شوروی او را بلافاصله به پترزبورگ(لنینگراد) میبرد.تا در امان باشد. پس از مدتی به اورمیه بر میگردد و سرکنسولگری شوروی را به او اعطا میکنند. این زمانی است که جنگ شوروی با ترکیه در گرفته است.
در سال 1914 شهر‌های خوی و سلماس در دست اشوریها بود(در دست آنان نبود بوسیله آنان غارت شده بود). اقا پطرس از حکومت وقت ایران جیره‌ای میگرفت که انرا در اختیار ملتش اشور قرار میدادتا بتوانند نان پخت کرده و مایحتاج خود را فراهم کنند. زیرا در این جنگ اشوریها تحت فشار زیادی بودند. در این جنگ ترکهای عثمانی زیادی کشته شدند. از طرفی روسها بر کردها مالیات میبندند (گندم و جو) و به آنها میگویند که برای زنده ماندن باید این مالیات را بپردازند(مامور گرفتن مالیات از کردان مسلمان یک آسوری).اقا پطرس مامور این مالیات بود و او این ماموریت را به رابی بنیامین ملک داود از گویلان محول میکند.و او انرا از قولینجی به اورمیه میفرستاد و توسط اقا پطرس بین مردم اشوری تقسیم میشد.
در سال 1917 انقلاب شوروی پیش امد. و ترکها از این موقعیت استفاده کرده و مسیحیان بسیاری را قتل عام کردند!!!!(این نطر مام پیرا ی 90 ساله بود و در واقع اینگونه نبوده است).اقا پطرس در آن موقع تصمیم میگیرد که زمان آن رسیده که با ارامنه و گرجی‌ها متحد شود و در صورت حمله به هر یک از طرفین به همدیگر کمک کنند.و نمایندگانی به این دو کشور میفرستد که پیشنهاد او مورد قبول واقع میشود. سپس قشونی از سربازان اشوری از اورمیه به جلفا میفرستد تا ارتباطی باشد بین ارمنستان-گرجستان و اشوریهای اورمیه.
سران شوروی هر انچه که داشتند در شهر‌های اورمیه و تبریز(اسلحه و پول) به اقا پطرس سپرده بودند(تحریک آسوریان توسط روسها).انگاه او به حضور مار شمعون بنیامین میرود و به میگوید که این ثروت در دست اوست. از آن حضرت کسب اجازه میخواهد تا به شرابخانه(محل مهمات و پول) رفته و با خود بردارند (اشوریها) و آنها را به جزیره شاهین(شاهی –اسلامی کنونی) در دریاچه ببرند. اقا پطرس گفت که در این جزیره هفت ده وجود دارد و وسائل میتوان انجا برده و نگهداری کنند زیرا ترکهای عثمانی بزودی به‌اشوریها حمله خواهند کرد و لازم بود که‌اشوریها نیز مسلح باشند. و با دفاع از خود میتوانستند بپا ایستاده تا قوای دوستان ارامنه و گرجی برسند.. اما متاسفانه مار شمعون قبول نکرد. سپس ترکها هجوم برده ولی اشوریها دلیرانه مقاومت کرده و اورمیه را از دست ندانند.
سپس جریان دیدار مارشمعون با سمکو (کرد) پیش امد. اقا پطرس او را منع میکند ولی مار شمعون مجددا پیشنهاد او را رد میکند و آن فاجعه پیش می‌اید. اقا پطرس با شنیدن شهادت مار شمعون بلافاصله نیرو‌های خود را که متشکل از قیوران اشوری بود بر داشته و از طریق کردستان و صومای برادوست اورمیه به قلعه چهریق محل اقامت سمکو حمله میبرد و تمامی اهالی انجا را کشته و قلعه را ویران میکند(سیمیتکو به ترکیه فرار میکند)
سپس به سلماس برگشت. در انجا از سورمه خانم خواهر مار شمعون کسب اجازه میکند به شهر خوی برود تا اسرای اشوری را ازاد کند. انگلیسی‌ها قول کمک داده بودند و در میانه در انتظار اشوریها بودند. ولی سورمه خانم قبول نکرد و اسرای اشوری بالغ بر 7000 (رقمی بسیار اغراقآمیز از خود اهالی خوی نیز تعدادشان زیاد بود؟)نفر در خوی قتل عام شدند. که بیشتر آنان از اهالی "تخومه" بودند.
مام پیرا میگوید: شنیدیم از طرف عراق نیروی عظیمی از ترکها به اورمیه می‌ایند.به اقا پطرس پیغام داده بودند که‌اشوریها تسلیم شوند. اقا زمان خواست به مدت یک هفته تا فکر کند. و برای آنان هدایا و خوراکی فرستاد. به آنها گفت بنوشید و بخورید تا من جواب دهم. و در این مدت از طریق tمرگور و ترگور(روستایی در حومه اورمیه) و دشت بیل و اوشنو (اشنویه)بهمراه سربازانش قشون ترک از پشت سر احاطه کرد و به ما نیز دستور داده بود که به محض دیدن نور در اسمان حمله را شروع کنیم .ما نیز چنین کردیم تعداد زیادی ترک کشته و بسیاری را به اسارت گرفتیم.اسرا و سرکرده آنها را به همدان بردیم.سپس شنیدیم که قشون خلیل پاشا بالغ بر 60 هزار نفر برای کمک به ترکها در حال وارد شدن هستند. ما دیگر اسلحه و مهمات نداشتیم.از طرف دیگر اندرانیک از ارمنستان برای کمک به‌اشوریها می‌اید.به شهر خوی که میرسد خبر میدهد که میخواهد به سلماس بیاید ولی به او خبر میدهند که‌اشوریها کوچ کرده‌اند و او نیز با سپاهش به شوروی بر میگردد. ترکها با شنیدن این خبر آنها را تا ده قوشچی تعقیب میکنند.
در همین ایام هواپیمایی را مشاهده کردیم که به طرف قلعه امریکایها رفت. و اعلامیه ‌هایی پخش کرد که میگفت به ما حمله نکنید زیرا ازدوستانتان هستیم.و برای کمک امده ایم. هواپیما نزدیکی ده سنگر بورزو خان در چمنهایی نشست که به آن "خاتون جان" میگوییم.دو افسر انگلیسی پیاده شدند و در مورد منزل مارشمعون پرسیدند و گفتند که چه نوع کمکی میخواهید. ما به آنها گفتیم که نیاز به اسلحه داریم و نه پول. آنها اعلام کردند که در آن موقع نمیتوانستند کمک اسله و مهمات کنند ولی گفتند که به طرف "تکان تپه" (تکاب)برویم زیرا نیروی کمک در انجا منتظر است!(یاری استعمارگران انگلیس که فقط تشنه خون ملت مظلوم آذربایجان بودند)سپس به "ساهین قلعه"(شاهین دژ کنونی) بروید تا با اسلحه و پول کمکتان کنند. اقا پطرس با بیش از هزار سرباز اشوری به راه افتاد تا راه را برای ملت بیچاره‌اش باز کند. متاسفانه در انجا شمار زیادی از پیر و جوان و کودک قتل عام شده و به اسارت هم گرفته شدند. (بلی پیر و جوان مسلمان)تعداد باقی مانده تشنه و گرسنه به شهر‌های بیجار-همدان و کرمانشاه برده شدند و آن دو انگلیسی را هم در دیدیم.تعدادی زیادی هم به بت ناهرین برده شدند و در شهر‌های مندان و باکوبا مستقر شدند. زمانی که به بیجار رسیدیم با خبر شدیم که ترکها مغلوب شده‌اند. اقا پطرس خواست برگردد و با آنان بجنگد ولی انگلیسیها او را منع کردند. در مندان و باکوبا به دستور انگلیسیها ما را وادرا به جنگ با کرد‌ها و اعراب کردند و گفتند جنگ را ادامه بدهید تا به اورمیه برسید و در صورت پییروزی شهر را برای خود بگیرید. به نهر "زاوا"(در کردی به معنای داماد-احتمالا همان زاب است)که رسیدیم از سورمه خانم نامه رسید و به اقا پطرس گفت که عقب نشینی کند. و جنگ را ادامه ندهد و گر نه با شلاق بریتانیای کبیر تنبیه میشود! پس به مندان برگشتیم. در انجا اقا پطرس توسط انگلیسیها محاکمه جنگی شد. ولی کنسول فرانسه که در انجا بود به او گفت که در روز محاکمه لباس رسمی خود را با تمامی درجاتش بپوشد انگاه کسی نمی تواند او را محاکمه کند زیراازاو بزرگتری وجود نداشت. و چنین هم شد. زمانی که ژنرال اقا پطرس وارد دادگاه شد تمامی قضات به احترام بپا خاستند. انگلیسیها که جریان را چنین دیدند گفتند که چون اینجا کسی نیست که بتواند او را محاکمه کند لازم است از اینجا خارج شود و او را اینچنین بود که به فرانسه تبعید کردند(چه دلیل مسخره‌ای جهت عدم محاکمه یک متهم)در انجا نیز از او دست نکشیدند و طبق عادتی که داشتند به او امپول مرگ زده شد.
سال 1932 در فرانسه در حالیکه ژنرال اقا پطرس بیش از 50 سال نداشت دارفانی را وداع گفت اما داغی را که بر خاک آذربایجان گذاشت هنوز التیام نیافته است داغی که هنوز با شعار همه ارمنی هستیم در استانبول سوزناکتر شد و دل تمامی اقارب قرباینیان قره باغ و خوجالی و قارص و اورمیه و سلماس و خوی و سولدوز و اردهان و ارزوم و فضولی و..... را به درد آورد.!
رضا طالبی

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

از اينكه نظرات خود را با رعايت ادب و احترام به ساير خوانندگان وبلاگ مي نويسيد متشكرم