۱۳۸۹ دی ۸, چهارشنبه

چقدر فاشیست هستیم؟ / رضا مرادی غیاث آبادی


از راست : یکی از جلسات حزبی پان ایرانیست ها ، نماد حزب پان ایرانیست ( نامساوی و برتری جویی ) ، نماد حزب فاشیستی سومکا ایران ، نماد حزب نازی هیتلر تشابه اندیشه ها و نمادهای نازیسم هیتلری و پان ایرانیسم را بروشنی و وضوح ببینید.
فاشیسم (Fascism ) بخودی‌خود یک مکتب غالی برای باورمندان بدان نیست؛ بلکه یک مکتب واسط سیاسی برای اعمال سلطه و تثبیت ایدئولوژی و حاکمیت دلخواه است.
فاشیسم تأثیرگذارترین و پرنفوذترین جنبش سیاسی اروپا در فاصله بین دو جنگ جهانی بود. مفاهیم نظریِ فاشیسم را جووانی جنتیله (Giovanni Gentile) با اقتباس و ترکیبی از نظریات مکاتب سیاسیِ پیشین وضع کرد و بنیتو موسولینی (Benito Mussolini) آنرا در سال‌های ۱۳۰۱ تا ۱۳۲۲ ایرانی (۱۹۲۲ تا ۱۹۴۳ میلادی) در ایتالیا به مرحلهٔ اجرا در آورد. این در حالی بود که اشکال دیگر فاشیسم در آلمان نازی، اسپانیای عصر فرانکو، یونان و بسیاری از دیگر کشورهای اروپای شرقی و شمالی تا اندازه‌ای به اجرا در آمد و یا به مرحلهٔ اجرا نزدیک شد. در نظریهٔ فاشیسم، ایده‌های ناسیونالیسم و نژادپرستیِ مبتنی بر آریایی‌گرایی و سامی‌ستیزیِ کنت دوگوبینو و چمبرلن، قساوت ماکیاولی، قهرمان‌پروری فردریش نیچه و محرک‌های تاریخی و اسطوره‌ای ژرژ سورل با یکدیگر ترکیب شده‌اند. این نظریه‌ها به شکلی دیگر در مکتب نازیسم که شاخه‌ای از فاشیسم بشمار می‌رود، بسط یافت و با اتکای بر نژاد پاک آریایی و سامی‌ستیزی، یکی از خشونت‌بارترین فاجعه‌های تاریخ بشری را بوجود آورد.
هدف سیاسی فاشیسم، استقرار و سلطه یک نظام خودکامه غیر پارلمانی و متکی به تمرکز قدرت در دولت بوده است که با برانداختن سوسیالیسم و آزادی‌های فردی همراه باشد.
فاشیسم در جوامعی آمادگی بیشتری برای استقرار و گسترش دارد که ابتذال و جهل و خرافه‌گرایی جای خرد و تعقل و شک‌‌ورزی را گرفته باشد.
در اینجا قصد بررسی مکتب فاشیسم و تاریخچه آن در میان نیست. بلکه منظور آنست که با نگاهی گذرا به روش‌ها و شیوه‌های فاشیسم برای دستیابی به قدرت، اندکی به خود و پیرامون خود توجه کنیم تا ببینیم ما و اطرافیانی که می‌شناسیم تا چه اندازه پیرو فاشیسم هستیم و بدون اینکه خود را فاشیست بدانیم، عملاً راه و روش آنان را می‌پیماییم:
روش‌های فاشیسم برای کسب سلطه
- باور به نظریه نژاد یا قوم برتر، توسعه مفاهیم و تعلقات نژادی. تلاش برای ترویج اختلاف‌های قومیتی و برترانگاریِ نژادی پیش از دستیابی به قدرت؛ و دست‌یازیدن به خشونت‌های نژادی و قومیتی، کشتار و قتل‌عام‌های دسته‌جمعی پس از دستیابی به قدرت.
- ادعای کشوری بزرگ و باشکوه در دوران باستان و سرزمینِ نژادی مشترک. وعدهٔ احیای آن کشور بزرگ و تبلیغاتِ ملی‌گرایانهٔ مبتنی بر نژاد و تبار و فرهنگ یکسان با کشورهای همسایه پیش از تصرف قدرت؛ و ادعاهای ارضی، هجوم نظامی و نسل‌کشی پس از تصرف قدرت.
- باور به یک مکتب یا ایدئولوژیِ دینی یا ناسیونالیستی. تبلیغِ آشتی‌جویانهٔ آن مکتب پیش از رسیدن به قدرت؛ و اجبار بر باوراندنِ آن مکتب و حذف و نابودی ناباورانِ به آن پس از رسیدن به قدرت.
- کوشش برای نفی و نادیده‌انگاشتن مخالفان و صاحبان اندیشه‌های متفاوت، به ویژه پیروان سوسیالیسم و لیبرالیسم به عنوان دو مظهر عدالت اقتصادی و آزادی‌های فردی. تلاش برای مدارای ظاهری و گمنام کردن یا بدنام کردن آنان پیش از تصاحب قدرت؛ و نفی خشونت‌آمیز آنان پس از تصاحب قدرت.
- تبلیغ روحیه مدارا و آشتی و تفاهم و راهکارهایی برای سعادت بشریت پیش از کسب قدرت، و بروز روحیه خشونت‌جویانه، متعصبانه و تمامیت‌خواهانه پس از کسب قدرت.
- تبلیغ و ترویج شکوه و اقتدار گذشته‌های دور و روزگاران باستان. ارتجاع و واپسگرایی. نقل عظمت ساختگی، تاریخ‌سازی و مناسبت‌سازی برای ایجاد غرور ملی و دینی کاذب. با این باور که چنین اعتقاداتی می‌تواند موجب جان‌نثاری داوطلبانهٔ توده‌های جاهل شود.
- تحریک احساسات ملی یا مذهبی مردم و فریب آنان با القای روایت‌ها و نقل‌قول‌های مجعول، داستان‌ها و حماسه‌های ساختگی به عنوان یک پدیده واقعی و راستین. با این باور که عموم مردم برای برانگیخته شدن و فداکاری کردن، نیاز به یک محرک احساسی دارند و محرک‌های قوی احساسی در واقعیت‌ها پیدا نمی‌شوند. و نیز با این باور که عموم مردم به دلیل کندذهنی، قادر به تشخیص دروغ‌ها از واقعیت‌ها نیستند و تنها عده‌ای معدود چنین هوش و توانایی‌ای را دارند.
- قهرمان‌سازی و قهرمان‌پروری، ترجیحاً از یک شخصیت کهنِ دینی یا ملی یا تاریخی. با این باور که اکثر مردم به دلیل ضعف شخصیت و زبونی مفرط نیاز به یک «شخصیت برتر» و قابل ستایش دارند تا جبران کمبودها و حقارت‌های آنان را بنماید.
- دشمن‌تراشی. با این باور که القایِ وجود تعدادی دشمنان فرضی می‌تواند موجب واهمه توده‌های فریب‌خورده از آینده‌ای مبهم و تیره‌وتار شود، و چنین تصوری را ایجاد کند که دشمنانی خطرناک قصد تملک یا نابودیِ همهٔ دارایی‌های مادی و معنوی آنها را دارند.
- کوشش برای جلب طبقات محروم و متوسط، وطن‌پرستان افراطی، متعصبانِ اهل اطاعتِ کورکورانه و جوانان سرخورده و سرگردان به عنوان ابزارهای ابتدایی برای یارگیری و سازماندهی نیروها؛ و ابزارهای نهایی برای گسترش هراس در میان مخالفان و تشکیل گروه‌های فشار در قالب انجمن‌ها و تشکل‌های شبه‌فرهنگی یا شبه‌نظامی.
- تبلیغ و ترویج یک نشان یا پرچم ویژه همراه با سابقه‌تراشی تاریخی برای آن و نیز یک سرود همگانی. کوشش برای جلب احترام و قداست‌بخشی به آن نشان‌ها. با این باور که فداییان و جان‌نثاران، در زیر یک نشان یا پرچم و با همراهی یک سرود، بیشتر و بهتر تسلیم و تهییج می‌شوند و فداکاری می‌کنند.
- مخالفت با استقلال فکریِ فردی و شک‌ورزی. تشویقِ اطاعت محض و مطیع بودن. همگان می‌باید همانگونه بیندیشند و عمل کنند که از یک سرچشمه واحد فرمان داده می‌شود. احترام و تکریمِ شخصیت فردی و اعطای عنوان‌ها، صفات عالی و امتیازات ناحق به چنین اشخاص؛ و سلب حقوق مدنی و اجتماعی، سرکوب شخصیت فردی، توهین، تهمت، و سلب عناوین و امتیازات به حق از او در صورتی که به شکلی متفاوت از خواستِ رسمیِ حاکم بیندیشد.
در خود بنگریم. تا چه اندازه روحیه و اعمال فاشیستی را در خود و پیرامون خود می‌بینیم؟ روحیه و روش‌های فاشیستی که در پشت نقاب‌ها و سخنان و شعارهای زیبای ما پنهان شده‌اند و گاه خود نیز از آن بی‌خبریم.
برای آگاهی بیشتر بنگرید به:
آشوری، داریوش، فرهنگ سیاسی، تهران، انتشارات مروارید، ۱۳۵۴٫
اکو، اومبرتو، فاشیسم ازلی- چهارده نگاه به پیرهن سیاه‌ها، ترجمه محمدرضا فرزاد، در: مجله بخارا، ویژه‌نامه اومبرتو اکو، شماره ۵۲، تابستان ۱۳۸۳، ص ۴۶۹ تا ۴۷۴٫ (از آقای مهدی فتوحی برای راهنمایی و ارسال این منبع سپاسگزارم).
بشریه، حسین، جامعه‌شناسی سیاسی، تهران، نشر نی، ۱۳۷۹٫
توماس، هنری، و دانالی توماس، ماجراهای جاودان در فلسفه، ترجمه احمد شهسا، چاپ هفتم، تهران، انتشارات ققنوس، ۱۳۸۳٫
قادری، حاتم، اندیشه‌های سیاسی در قرن بیستم، تهران، انتشارات سمت، ۱۳۸۰٫
کریژل، بلاندین، درسنامه‌های فلسفه سیاسی، ترجمه عبدالوهاب احمدی، تهران، انتشارات فرهنگ و اندیشه، ۱۳۸۰٫
گیبون، ادوارد، انحطاط و سقوط امپراتوری روم، ترجمه ابوالقاسم طاهری، چاپ دوم، تهران، انتشارات علمی و فرهنگی، ۱۳۷۰٫
لیگبرت، آداردیس، جایگاه فاشیسم در تاریخ اروپا، ترجمه حشمت‌الله رضوی، انتشارات کیهان، ۱۳۷۱٫
ناطق، ناصح، ایران از نگاه گوبینو، تهران، انتشارات موقوفات دکتر محمود افشار یزدی،

۱۳۸۹ دی ۷, سه‌شنبه

اورمودان گلن ايشيقلار- ميزه حبيب آغازاده

ميزه حبيب اورمونون آيريملو طايفاسيندان و 1262گونش ايلي اورمو شهرينده دونيايه گوز آچميشدير. آناسي گوندوزلو طايفاسينا منسوب موش. 1283گونش ايلينده اورمونون آيدينلاريلا بير گه فرياد (هايقيريش) گونده ليگين چاپ اتميشدير ، همين گونده ليگ سونرا فروردين آديلا چاپ اولوردو.ميزه حبيب نشر معارف جمعيتين قوردو . بو جمعيت ده میرزه ماحمود غزنوی، ماحمود اشراف زاده ،صادق زاده چاليشيرديلار.همين گونده ليك سونرا ايستيبداد طرفيندن توقيف اولوندو اونون يازارلاري  او جومله دن حاج موءید التجار، حاج محمد زهتاب، حاج ناظم قره باغی، میرزا علی عسگر آبادی و ابوطالب علیزاده چوخلو اذيت لر چكديلر. روس اوردوسو اورمونوايشغال اتديك دن سونرا رحمتليك صادق الملک (معارف ايداره سينين باشقانين) دارا چكدي. رحمتليك غزنوی و اشراف زاده آوروپا يا قاچديلار و آقازاده عوثمانلی كونسولوسلوقونا پناه آپاردي و سونرالار تهرانا كوچدي.1297 گونش ايلي 500تبريزلي موجاهيدين باشيندا اولاراق شرفخانا بندرين باسيب و اوراني روس اوردوسوندان گئري آلدي. بو زامان ميرزه حبيب خياواني حكومتينده آزه ربايجان فرقه سينين مركزي كوميته سينده عوضويدي. بو فتح و اوندان اله گلن سورسات و اذوقه تبريزي 6 آي موحافيظه اتدي. همچنين ارمني اوردوسونون خوي شهرينه آلماسيندان قورودو.
فروردين گونده ليگي كي خياواني زامانيندا اورمودا و توركجه چاپ اولونوردو بو فرقه نين اورمودا اولان رسمي نشريه سيميش. رحمتليك ميزه حبيب آغازاده 1339گونش ايلي دونياسين دييشديرميشدير.
Urmudan gələn ışıqlar - Mizə Həbib Ağazadə
Mizə Həbib urmunun ayrımlu tayfasından və 1262günəş ıli Urmu şəhrində dünyayə güz açmışdır . Anası gündüzlü tayfasına mənsübmüş . 1283günəş ilində Urmunun aydınlarıla birgə Fəryad ( hayqırış ) gündə ligin çap etmişdir , həmin gündəlig sonra Fərvərdin adıla çap olurdu . Mizə həbib nəşre məarif cəmiətin qürdü . Bu cəmiətdə mirzə Mahmud qəznnəvi , Mahmud Əşraf zadə , Sadqzadə çalışırdılar , həmin gündəlik sonra ıstıbdad tərəfindən tüqif olundu onun yazarları o cümlədən hac Moəidoltocar، Məhəmməd zəhtab , hac Nazim Qarabağı , Mirza Əli Əsgərabadi və Əbutalb Əlizadə çoxlu əzıətlər çəkdilər . Rüs ordusu Urmunu işğal etdıkdən sonra rəhmətlik sadiqolmolk ( məarif idarəsinin başqanın ) dara çəkdi , rəhmətlik Qəznnəvi və əşrəf zadə Avrupaya qaçdılar və Ağazadə Osmanlı kunsulusluquna pənah apardı və sunralar Tehrana küçdi . 1297günəş ıli 500 Təbrizli mucahıdın başında olaraq Şərfxana bəndrin basıb və oranı Rüs ordusundan geri aldı . Bu zaman mirzə həbib Xıavanı hokümətində Azərbaycan firqəsinin mərkəzi kümitə sində ozvüydi . Bu fəth və ondan ələ gələn sursat və azüqə Təbrizi 6 ay muhafizə etmişdı . Həmçinin ermənı ordusunun Xüy şəhrini almasından qürüdü . Fərvərdin gündə ligi ki Xıavanı zamanında Urmuda və türkcə çap olunurdu bu firqənin Urmudaolan rəsmi nəşriəsimiş . Rəhmətlik Mizə Həbib Ağazadə 1339günəş ılı dünyasın dəyşdirmişdir .

۱۳۸۹ دی ۵, یکشنبه

واقعيت حركت خلق مسلمان چه بود؟


فايل پي دي اف مقاله تحقيقي واقعيت خلق مسلمان چه بود در قسمت دانلود كنيد وبلگ قاراقاشقا و اورمو آزه ربايجانين قلبيدير آماده دانلود مي باشد. اين مقاله در سايت هاي مختلف آزربايجاني منتشر و با اقبال عمومي دوستداران مباحث تاريخي مواجه شده است. با مراجعه به لينك زير نيز مي توانيد فرمت پي دي اف اين مقاله را دانلود كنيد.

۱۳۸۹ دی ۴, شنبه

مشکلات فرهنگ سیاسی ناسالم ايران


در مورد مشكلات فرهنگي ايرانيان قبلاًمحمد علی جمالزاده (خلقیات ما ایرانیان) و ملک الشعرای بهار در باره مسائل فرهنگ ایران نوشته بودند ولی توجه انها به "فرهنگ سیاسی" نبود. این اواخر محمود سریع القلم ( فرهنگ سیاسی ایران)  وعباس مصلی نژاد ( فرهنگ سیاسی در ایران) به این امر مهم پرداخته اند، و مقالات پراکنده ای هم در وب سایت های ایرانی منتشر شده اند.  همچنین، حسن نراقی (جامعه شناسی خودمانی) در باره فرهنگ عامه  و محمدعلی اسلامی ندوشن (ایران و تنهائیش) در باره تاریخ شکل گیری فرهنگ ویژه ایرانی کار های ارزنده ای کرده اند.  آنهائیکه به بحث مفصل تری دراین باره علاقمندند میتوانند به این نوشته ها رجوع کنند. مطالب زير گزيده اي از يك مقاله طولاني به قلم دكتر هوشنگ امير احمدي است . جداي از اينكه وبلاگ قاراقاشقا به سبب بسياري جهات تفاوت هاي بارز فرهنگي ، عقيدتي و سياسي با راقم مقاله مزبور دارد وليكن نكات ذيل قطعاً جاي تعمل و بازخواني دارد و اشاره دقيق و درستي به واقعيات سياسي جغرافياي سياسي ايران مي باشد :
میگویند کورش کبیرگاها دعا میکرده است که خداوند کشورش را از گزند "خشک سالی، دشمن، و دروغ" حفظ کند. کورش با هوش بود و بدرستی دریافته بود که اینها آفت های اصلی امپراطوری بزرگش هستند. خشک سالی و کم آبی مدیریت متمرکز برای ایجاد منابع آب را الزامی و در نهایت ایران را اسیر"استبداد شرقی" کرد؛ این استبداد به نوبه خود باعث شکست های ایران در جنگ با دشمنان خارجی شد و از ایرانی ها مردمانی "مظلوم" ساخت که نمیتوانند با دنیا همزیستی کنند؛ و بالاخره، برای زنده ماندن با وجود استبداد داخلی ودشمن خارجی، ایرانی ها هر چه بیشتر مجبور به دروغ گوئی شدند. حتی دینشان هم دروغ گوئی "مصلحت آمیز" را برای ادامه حیات آنها مشروع دانست و میداند، مجوزی که منشاء خیلی از فجایع و فساد های اجتماعی است.  نتیجتاً،  دروغگوئی، مظلوم نمائی،  قهرمان پروری، وضدیت با قد رت شد جزئی از فرهنگ سیاسی کشورکورش!  بدلیل استبداد، دشمن و دروغ، خصلت های دیگری هم درون فرهنگ سیاسی ملت ایران جا باز کردند که تزویر و ریا و خدعه؛ بدبینی و بی اعتمادی و تفکر توطئه از آن جمله اند.  در چنین فرهنگی "خود- محق بینی"، بی اعتمادی و اتهام زدن به غیر، و دفاعی و واکنشی برخورد کردن طبیعی میشود.  شرایط مظلومیت، ایرانیان را طالب عدالت کرد و برای بدست آوردن این "حق"، آنها به "مبارزه" رو آوردند و"برانداز" بی هدف شدند! این ویژه گی همچنین تحمل برای "همزیستی" در آنها را کم کرد و در عوض تفکر "دشمنی" و "دشمن تراشی" در آنها زیاد شد. اما چون ایرانیان جنگجویان خوبی نبودند، بیشتر باختند تا بردند و این باخت ها آنها را شاعر و عارف هم کرد!
یکی از پی آمدهای این باخت های تاریخی و مظلومیت ناشی از آن، "عقده حقارت"، "غرور کاذب"، و "توهم"  است.  ایرانی خودش را بزرگ میپندارد و به تاریخ خود افتخار میکند، ولی درعین حال هم از اینکه به غرب با خته و از آن عقب مانده  احساس حقارت میکند، و برای جبران این احساس، دست آورد های کاذب سرهم میکنیم و بعد هم توهم برش میدارد که "چیزمهمی" شده است!  بی دلیل نیست که ما کوچکترین دست آورد ایران و ایرانی را با بوق و کرنا توی گوش هممیهنان  و جهانیان میریزیم و برای خود غرور کاذب کسب میکنیم و توهم ایجاد میکنیم.  دولت غنی سازی را، که یک تکنولوژی 80 ساله است، یکی از بزرگترین دست آورد های ایران میداند؛ برنده شدن چند دانشجوی فیزیک و یا ریاضی ایرانی درالمپیاد های جهانی نشانه  برتری هوش ما میشود؛ رفتن به کره ماه بعنوان یک مسافر بزرگترین علامت موفقیت فضائی ما تلقی میگردد؛ دائما تاریخ قرون پیش خود را برخ دنیا میکشیم؛ کار کردن یکی از ما در سازمان ناسا را بزرگترین دست آورد علمی خود تلقی میکنیم؛ و حتی از اینکه یکی از زنان ایرانی "ملکه زیبائی" یا "دختر شایسته" شده است برای ما افتخار آفرین میشود. ازاینها متظاهرانه تر، اعطای جوایز به پولداران برای کسب امتیازات مالی است.  این "هوچی بازیها" در حالی اتفاق میافتد که ما ایرانی ها کمترین نقش را در بوجود آوردن علوم، اختراعات و تمدن جدید داشته ایم.  تاریخ ما فردوسی را بوجود آورد که کمی به ما در رابطه با عقده حقارت کمک کند ولی درعوض ما نژاد پرست، قهرمان پرور، شوونیست، و هوچی شدیم و گرفتار غرور کاذب و توهم.  میتوان ده ها مثال دیگر از این نوع برخوردهای سبکسرانه  و غیرعلمی زد و نشان داد که ما هنوز هم یک ملت پیشرفته ای نیستیم که میخواهیم حقارت ناشی از دست آوردهای ناچیز ملی خود در قرون اخیر را با بوق و کرنا  کردن دست آورد های مهم گذشته دور و کم اهمیت امروزی خود استتار کنیم و برای خود غرور کاذب کسب کنیم.
 
فرهنگ  سیاسی ناسالم ایران فاقد "علم و حلم" است و نتیجتاً بری از "خرد جمعی" (علیرغم هوش فردی بالای ما) . این فرهنگ که همه چیز را "سیاه یا سفید" میبیند (یا رومی روم، یا زنگی زنگ)، نمیتواند رابطه علت و معلول را درک کند و قادر به فکر کردن و خواندن "بین خطوط" نیست  و دینامیسم لازم برای بازی در حیطه خاکستری استراتژیک را ندارد.  این فرهنگ تغییر را نمپسندد وهرچه را هم که تجربه میکند بجای کل حقیقت میگیرد و سعی نمیکند به عمق پدیده ها رفته و آنها را از طریق مفاهیم هم درک کند. در واقع این فرهنگ عاشق گذشته است ومیکوشد آنچه کهنه مینماید و برابرعادت شکل گرفته است را به بهانه حراست از "سنت" و مخالفت با "فرهنگ وارداتی" حفظ کند. این ناتوانی در تبدیل گذشته به تاریخ و فراگیری مفهومی از تجربه، فرهنگ غیرعلمی ایران را بشدت ایستا کرده و باعث میشود که در مقابل هر فکر نو و هر گزینه جدیدی مقاومت کند.  خلاقیت و خلق کردن با این فرهنگ بیگانه اند؛ همانطورند آینده نگری علمی و برنامه ریزی برای پیشرفت، چون این فرهنگ کم حوصله است و فاقد حلم لازم.  بنابراین، "هرچه پیش آمد خوش آمد" فلسفه زندگی در این فرهنگ میشود که شده است؛ و گزینه های آن برای تغییر هم عمدتاً "گذشته های طلائی" هستند. در جائی هم که برای تغییر به آینده نظر دارد، این فرهنگ معمولا واکنشی برخوردمیکند و نه کنشی. مثلا، "حکومتی ها" تنها وقتی که در درون نظام دیگر مقبولیت و پستی ندارند مخالف آن میشوند و به  فکر یک گزینه دیگر میافتند.  البته وضعیت ها و انسان های استثنائی همیشه بوده و هستند.
درعین حال، این فرهنگ در ذات خود دگماتیک، آرمان گرا و ایدئولوژیک است و توان آن برای واقعیت نگری و عملگرائی بسیار محدود است. این فرهنگ احساساتی همچنین بسیار "خود خواه" است و اغراق میکند و ثبات ایدئولوژیک ندارد و هر از چند گاهی به رنگی در میاید و برخورد های تند وغافل گیرنده  و حتی "لمپنی" میکند. یک وقت مشروطه خواه است، وقت دیگری سلطنت طلب است؛ زمانی جمهوری خواه است، وقت دیگری کمونیست میشود؛ یکوقت به اسلام پناه میبرد، وقت دیگری هم ملی گرا میشود. این فرهنگ گاهی به دنبال دمکراسی است و وقت دیگری هم دیکتاتوری آرزویش است. نیروهای سیاسی در این فرهنگ یک وقت گروگان میگیرند و وقت دیگری طرفدار امریکا میشوند؛ یک وقت مخالفین را میکشند و وقت دیگری اصلاح طلب میشوند؛ یک وقت پاکسازی میکنند و وقت دیگری مخالف اسلامی کردن دانشگاه ها هستند.  این فرهنگ ایدئولوژیک به سیاست بعنوان یک پدیده کوتاه مدت مینگرد و در آن چهارچوب، دوست و دشمن را تعریف و تعیین میکند. این ویژه گی ناشی از این واقعیت است که ایران بدلیل جنگها و باختها اساسا یک کشور کوتاه مدت و بقول آقای دکتر همایون کاتوزیان "کلنگی"است. کمتر دوره ای در تاریخ ایران ثبات سیاسی برای یک مدت طولانی داشته است. متاسفانه در نتیجه این بی ثباتی سیاسی و "خود بینی" و "خود پرستی" ناشی از آن بعنوان یک تاکتیک "صیانت از خود"، ایرانی تبدیل به انسانی شده است که قادر نیست منافع یک رابطه دراز مدت مبتنی بر اعتماد متقابل را بپذیرد چونکه برایش "هیچ چیز دائمی نیست" مگر "دشمن" که فراوان است.
فرهنگ سیاسی ناسالم ایران بغایت "حداکثرخواه" است و با حداقل و یا حتی حدمتوسط قانع نیست. "یا همه یا هیچ"، و معمولا هم برای بدست آوردن همه، آن اندک را هم که دارد از د ست میدهد و هیچ گیرش میآید!  تثبیت دست آوردهای گذشته در تفکر این فرهنگ انقلابی، "سرنگون گر" وغوغاسالار جائی ندارد. در عوض تا بخواهی اعلامیه و مرثیه برای آنچه از دست داده است مینویسد و پخش میکند. این فرهنگ همچنین با الویت بندی نیازی و زمانی برای رسیدن به اهداف سیاسی بیگانه است و شکیبائی هم ندارد.  مثلا قبل از اینکه انتخابات منصف و آزاد را کسب و نهادینه کند، برای دمکراسی مبارزه میکند و آن را در اسرع وقت طلب میکند. تراژدی دراینجاست که نه تنها این خواست "برحق" را بدست نمیآورد، انتخابات نیم بند موجود را هم از دست میدهد! 
در فرهنگ های دمکراتیک، "آپوزیسیون" به معنی "مخالف غیر دشمن" است که در مقابل گزینه دیگری به نام "پوزیسیون" به معنی "موضع حاکم" قرار میگیرد. فرهنگ ناسالم سیاسی ایران مخالف سیاسی را دشمن میپندارد و نه رقیب، و حاضر نیست دگراندیشی و یا گزینه دیگر را تحمل کند. این همان فرهنگی است که شهروندان خود را به "خودی" و "غیرخودی" تقسیم میکند و آنوقت حتی بخشی از خودی ها را هم شریک تصمیم گیریها نمیکند. گفتگو، مذاکره، همکاری، مشارکت و ائتلاف در این فرهنگ معنی واقعی خودشان را ندارند وبیشتر شکلهائی از همان "وحدت کلمه" اند و بعنوان تاکتیک هائی جهت خنثی سازی حریف بکار گرفته میشوند.  اما چون این فرهنگ فاقد یک بینش دراز مدت است، دوست و دشمن هم پدیده های گذری اند، و وفاداری، خدمت  و خیانت هم بهمان اندازه بی اساس هستند، یعنی فرق زیادی بین خادم و خائن وجود ندارد.  بی دلیل نیست که اتحاد پدیده کمیابی در ایران بوده و در مقابل تا دلت بخواهد کشور گروهک و جناح سیاسی دارد و انشعاب درون سازمان های سیاسی امری طبیعی است. در چنین فرهنگی هیچ گزینه ای مقبولیت دراز مدت پیدا نمیکند.  در واقع برای این فرهنگ آرمان گرا و "ناب طلب"، شاه، بختیار، بازرگان، بنی صدر، رجائی، هاشمی، خاتمی و احمدی نژاد همه از یک "قماش" غیر قابل قبول هستند-- البته تا وقتی که زنده هستند و در قدرت. بعد از مرگ و یا افتادن از قدرت، معمولا اینها دوباره مقبولیت پیدا میکنند -- یعنی این فرهنگ "مرده پرست" و ضد قدرت است وزنده کش و طرفدار ضعف!
یکی دیگر از مشکلات این فرهنگ این است که "مشاوره پذیر" نیست و نمی تواند خوب بشنود (ما شنوندگان خوبی نیستیم) و در همین حال هم مشاوره میجوید که برای نتیجه نامطلوب احتمالی مقصری داشته باشد و خود بیگناه بماند!  با این "کلک" برای توفیق احتمالی، خود اعتبار میگیرد و برای شکست احتمالی، کس دیگری سرزنش میشود.
 فرهنگ سیاسی ایران اجازه نمیدهد که فرد جایگاه سیاسی خود را خودش انتخاب کند. دیگران به او میگویند که در کجای مبارزه ایدئولوژیک یا سیاسی باید قرار بگیرد. حتی نحوه و فرم این وضعیت را هم برای او تعیین و تبیین میکنند.  اگر او بپذیرد برای مدتی ممکن است "همسنگر" بماند ولی اگر نپذیرد، یعنی مثل انها  فکر و عمل نکند، خائن و مزدور و "ضد انقلاب" میشود.  مثلا این فرهنگ به شما تکلیف میکند که مصدق را دوست داشته باشید و فکر و عمل او را بپذیرید. اگرغیر از این کنید خیانت کرده اید؛ این فرهنگ ناسالم به شما میگوید که رابطه ایران و امریکا باید خراب بماند.  اگر شما غیر از این کنید گناه کرده اید و "دلال" میشوید؛ این فرهنگ ناسالم به شما میگوید که از احمدی نژاد متنفر باشید و برای سرنگونی او به جنبش سبز بپیوندید. اگر گوش به این نظر ندهید "مزدور" احمدی نژاد میشوید؛ این فرهنگ ناسالم به شما میگوید که در انتخابات تقلب شده است. اگر نپذیرید زیرا که دلیل را قانع کننده نمی یابید، دشمن مردم ایران میشوید. این فرهنگ به شما تکلیف میکند که انتخابات را تحریم کنید. اگر نکنید مخالف دمکراسی میشوید! نظایر این نوع برخوردهای ناسالم و قرون وسطائی تا بخواهید زیاد است. متاسفانه این نوع برخورد ضد ارزشی را تحت عنوان"وحدت کلمه" توجیه میکنند.
فرهنگ سیاسی ناسالم ایران از یکی "امام مظلوم" و از دیگری "شمر ملعون" میسازد و بعد هم به موقع اش ممکن است جای این دو را عوض کند!  باخت های گذشته ما فرهنگ مظلومیت و شمر سازی را به اوج برده است همانگونه که "قهرمان پروری" و "رستم سازی" را.  معمولا شمر در قدرت است و امام در ضعف، و قدرت شمر برنده است و ضعف امام بازنده.  پس این وسط،  ملت یک رستم میخواهد که "حساب شمرملعون را کف دستش بگذارد". حال اگر شما با "ضعیف و مظلوم" به هر دلیلی نباشید با "ظالم و قدرت" هستید و مهم هم نیست که اصلا نقشی درایجاد این قدرت یا ضعف داشته اید و یا واقعاً در کنار آن هستید.
فرهنگ سیاسی ناسالم ایران، فرهنگ "کیش شخصیت" است. این فرهنگ هم "غرور شخصیت" میآفریند و هم "ترور شخصیت" میکند و برای هیچ یک هم لزوماً دلیلی ندارد! این فرهنگ هم از قدرت میترسد و به آن کرنش میکند و هم با آن مبارزه میکند و تخریبش مینماید.  یعنی فرهنگ ما فرهنگ فرد گرای ضد فرد است!  در همین حال، این فرهنگ ضد جمع هم هست! نه اتحاد میشناسد و نه اتفاق مگر وقتی که هدف تخریب باشد. این همان خصلت انقلابی فرهنگ سیاسی ایران است. برای تخریب جمع میکند و برای سازندگی تفریق. بی دلیل نیست که ایرانیان دوره های انقلابی و تخریب را بیشتر از دوره های ثبات و سازندگی داشته اند.  قهرمان پروری هم نوع د یگری از بد آموزیهائی است که این فرهنگ ناسالم ایجاد کرده است و از آن بدتر، این قهرمانان به مرور به "اسطوره" تبدیل میشوند و هرگونه انتقادی از انها حمل بر حمایت از "شمر ملعون" میشود.  این در حالی است که قهرمان یک نیرو ممکن است خار چشم نیروی دیگر باشد، و اکثرا هم از این قهرمانان "استفاده ابزاری" میکنند، چرا که برخورد ابزاری ذاتی فرهنگ سیاسی ناسالم ماست. مثلا، در حالیکه حتی یک کوچه هم در جمهوری اسلامی بنام مصدق نیست، و طرفداران ایشان هم حتی یک موسسه به اسم مصدق ایجاد نکرده اند، حکومتی ها و مصدقی ها به یک اندازه از کودتای 1332 علیه امریکا استفاده ابزاری کرده اند.   
فرهنگ احساساتی سیاسی ایران جز سیاه و سفید را نمیبیند و رنگ خاکستری در چنین فرهنگی رنگ "دوز و کلک"،  و یا عدم شفافیت میشود. در عین حال هم این فرهنگ جز به مبارزه برای گرفتن "حق مظلوم" و "نابودی ظالم" فکر نمیکند، و هر گونه راه حل میانه را "سازشکارانه" یعنی خیانت میداند و تکلیف خائن هم که در این فرهنگ "اعدام باید گردد" معلوم است. "انتقام سیاسی" از اصول مقدس این فرهنگ ناسالم شده است.  بی جهت نیست که ایران ده ها هزار امام زاده  دارد و ایرانیها چندین قرن است که برای شهید شدن امام حسین سینه و زنجیر و قمه میزنند و هنوز هم بدنبال آنند که شمر و یزید عرب را پیدا کنند و آنها را به "سزای اعمال قبیحشان" برسانند. در همین حال هم این ایرانی اسلامی ویا ایرانی ملی، ضد عرب است و آنرا "ملخ خور" میداند!  در هیچ کجای این دنیا چنین فرهنگ "مرده باد، زنده باد"ی  وجود ندارد.  در تاریخ معاصر ما متاسفانه مرحوم دکتر مصدق و مرحوم آیت الله خمینی هم به امام زاده تبدیل شده اند در حالیکه خود این شخصیت های تاریخی مطمئنا نمیخواستند به چنین سرنوشتی دچار شوند. این رهبران نه تنها امام زاده که "رستم" این ملت بازنده هم شده اند چون با "ضحاک زمان نوردیده اند".  بیچاره فردوسی طوسی که میخواست ملیت ایرانی و زبان پارسی اش را زنده کند، در عوض ملتی را به آرزوی آمدن "رستم" هایش دلخوش کرد!
این فرهنگ ناسالم درعین حال فرهنگ منفی بافی، غیبت و تخریب رقیب است. فرهنگ حسادت است و نه رقابت. مثلا مخالفین برای تخریب من همه نوع دروغی را گفته اند و آنها هم که این دروغ ها را میدانند و دروغگوها را میشناسند سکوت میکنند، یعنی بطور ضمنی به این دروغ پراکنی ها دامن میزنند. این در حالی است که این جماعت ادعای دمکراتیک بودن هم میکنند!
در فرهنگ ناسالم سیاسی ایران، حدی برای تخریب رقیب و یا کسی که بهر دلیلی دوست محسوب نمیشود وجود ندارد.  یا با من هستی یا علیه من.  درحالت اول هر نوع دروغی برای ساختن یک چهره خوب از "دوست" توجیه پذیر است و در حالت دوم هم هر نوع دروغی در تخریب چهره "دشمن" پذیرفتنی.

۱۳۸۹ دی ۳, جمعه

زمستان در فرهنگ فولکلور مردم ترک

زمستان در فرهنگ فولكلورمردم ترک جایگاه و رتبه بسیار رفیعی دارد و مردم ترک آزربایجان در طول تاریخ موجودیت خود همواره با این فصل در تکاپو بوده و همیشه تاریخ با آن ارتباط فرهنگی تنگاتنگی بر قرار نموده اند، بطوریکه هیچ یک از فصول دیگر از نظر فرهنگی به اندازه و ظرف این فصل مورد توجه و عنایت آذربایجانی جماعت نبوده و در رابطه با هیچیک از فصول دیگر، داستانسرایی، افسانه گویی و اسطوره سازی به اندازه این فصل موجود نیست.  این فصل در فرهنگ و باور عمومی مردم منطقه به دوره های مختلفی تقسیم شده و هر دوره متناسب با خصوصیات روزهای آن، با نامها و عناوین مختلف و خاصی شناخته شده اند، که با "چیله گئجه سی" یا شب چیله آغاز و با "چرشنبه بایرامی" یا همان چهار شنبه سوری که عید واقعی مردم ترک آزربایجان است، به پایان میرسد
الف) چیله گئجه سی

" چیله گئجه سی"، آخرین شب از ماه آذر و فصل پاییز و طولانیترین شب سال است، و فردای آن شروع اولین روز زمستان و اولین دوره تقسیم آن با عنوان " بویوک چیله " با عمر چهل روزه می باشد.از گذشته های دور مردم ترک آزربایجان در این شب بدور کرسی های وسط اتاق که در حکم بخاری و سیستم گرمایشی آنروز بوده، می نشستند و تا پاسی از شب، ضمن گوش سپردن به داستانها و قصه های مختلف و بیشتر حماسی از زبان پدر بزرگها و مادر بزرگها، به مصرف تنقلاتی از قبیل نخود و کشمش، قورقا (گندم برشته)، مغز گردو و سبزه و نیز هندوانه به عنوان متعادل کننده مشغول می شدند .
تنقلات مصرفی در این شب، بیشتر گرم مزاج بوده و باعث افزایش میزان کالری و انرژی بدن و دوام مردم در برابر سرمای جانسوز زمستان آن زمان آزربایجان میشده است، که البته امروزه و با پیشرفت ابزار زندگی و افزایش رفاه عمومی، به دور کرسی نشستنها و گوش به داستانها و افسانه های قدیمی سپردن، جای خود را به شب نشینی های فامیلی و تماشای برنامه های تلویزیونی، و بازیها و سرگرمیهای خانگی، در کنار گرمای مطبوع شومینه ها و بخاریهای گاز سوز سپرده است، و دیگر از " کرسی " و " کرسی یورقانی" و "اجاق" و "زغال" و "زغال گردان" و افسانه های "تپه گوز" و "امیر ارسلان رومی" و "قمر وزیر" و "شمس وزیر" و داستان
قهرمانی های "کور اوغلی" خبری نیست .
ب) بویوک چیله (چیله بزرگ

از اولین روز شروع اولین ماه فصل زمستان، "بویوک چیله"  آغاز و تا دهم بهمن ماه به مدت چهل روز ادامه پیدا میکند .
پ) کیچیک چیله (چیله کوچک
از شروع یازدهم بهمن ماه "کیچیک چیله" آغاز، و به مدت بیست روز و تا پایان بهمن ماه ادامه پیدا میکند .
این محدوده زمانی که از نظر شدت سرما و برودت هوا، بسیار طاقت فرسا است، به عنوان سخت ترین روزهای زمستان معروف بوده و از روزهای سرد و سوزناک آن با عناوینی همچون "زمهریر" یاد می شود .
با پایان "کیچیک چیله"، روزهای سخت زمستان هم تا حدودی به پایان رسیده و با آغاز اسفند ماه، برودت هوا رفته رفته کمتر می شود. چنانچه مردم آزربایجان مثل کرده اند که :
- چیله چیخدی، قیش چیخدی! ( یعنی اینکه چله تمام شد ، زمستان تمام شد.)
ج)" خضر " یا " چار چار
چهار روز آخر "بویوک چیله" و چهار روز اول "کیچیک چیله" ، یعنی فاصله زمانی هفتم تا چهاردهم بهمن ماه به مدت هشت روز را "خضر" گویند .
مردم آذربایجان در اولین شب جمعه این هشت روز، آیینی دارند با عنوان "خضر نبی"، که توسط بانوان خانواده ها به جای آورده می شود .
در این آیین، اغلب خانواده ها "قووت" ( که نوعی ماده غذایی است متشکل از مخلوط آرد نخود چی و آرد قورقا یا گندم برشته و آرد عدس بوداده، همراه با دوشاب ) تهیه کرده و آنرا در سینی ها و مجمع های بزرگ ریخته و سطح آنرا صاف می کنند، و بعد آنرا در گوشه ای قرار میدهند، و اعتقادشان بر این است که در شب مذکور، حضرت "خضر" به خانواده ها سر کشی کرده، و "قووت" را متبرک میکند. ( با گذاشتن رد قمچی یا تازیانه بر روی قووت)  .
بنا بر این افسانه ، مردم آذربایجان ، روز اول اسفند ماه را روز نفس کشیدن زمین و گرم شدن آن دانسته و اصطلاحا" میگویند که :
- یئره نفس گلیب . ( زمین نفس میکشد.)
ح)" قاری کوله گی

با آغاز اسفند ماه و گرم شدن تدریجی زمین ، باور عمومی بر این بوده است که دیگر زمستان رو به اتمام نهاده و اثری از برف و کولاک دیده نخواهد شد . ولی همینکه هفتم اسفند ماه از راه رسیده، کولاکی سهمگینتر از کولاک های دیگر منطقه را فرا گرفته و
مردم آذربایجان را غافلگیر و شگفت زده کرده است.
خ)" وعده یئلی
وعده یئلی که به معنی باد موسمی است ، عبارت از باد گرمی است که در روز دوازدهم اسفند ماه شروع به وزیدن کرده و برف و یخ های زمین را آب میکند .
وزش این باد در شهر های دیگر آذربایجان متناسب با موقعیت جغرافیایی آن شهر بوده ، و حتی ممکن است وزش محسوسی در برخی از شهر های دیگر نداشته باشد، ولی همیشه سال در اردبیل، این باد روز دوازدهم اسفند ماه از راه رسیده و یخهای چسبیده به زمین شهر را آب می کند
ه)" چرشنبه بایرامی

چرشنبه بایرامی یا چهار شنبه سوری، عید اصیل و واقعی مردم ترک آزربایجان بوده و از جایگاهی خاص در باور عمومی مردم برخوردار است .
با سپری شدن روزهای سرد زمستان و نزدیک شدن سال نو، مردم ترک آزربایجان با تحرک و جنب و جوش ویژه ای، شور و شعف خود را به نمایش گذاشته و با مراسمهای خاصی مثل کاشتن سبزه از تخم گندم و عدس، گرد گیری فرشها و گوشه های گرد گرفته خانه، حلاجی کردن و شستن پشم رختخواب ها و ناز بالش ها، و کارهایی از این قبیل، به استقبال و پیشواز سال نو و باهار منتظر می روند .
از عادت های دیگر مرسوم در بین اهالی ترک در این روزها، "تکم چی" و "تکم" گردانی است، که یکی از قدیمیترین و ریشه دارترین مراسمات است، و طی آن فردی با "تکم" گردانی در بین مردم و اهالی و با سرودن شعرهایی مخصوص، نزدیک شدن سال نو را نوید داده و از مردم مژدگانی در یافت می دارد .
در چنین روزهایی، اهالی ترک آزربایجان به دختران و خواهران شوهر کرده خود هدیه ای به نام "بایراملیق" یا عیدی که ممکن است لباس یا پارچه ای نفیس و یا پول نقد باشد، همراه با بسته ای از انواع تنقلات و شیرینی پیشکش کرده، و ضمن بازدید و تحویل هدایا به ایشان، فرا رسیدن "چرشنبه بایرامی" و سال نو را تبریک می گویند .
در شب چهار شنبه سوری، و با غروب آفتاب، مردم آذربایجان با بر افراشتن آتش در حیاط خانه های خود، و پریدن از روی آن، به جشن و شادی می پردازند و دختران دم بخت با سرودن اشعاری مانند :
آتیل باتیل چرشنبه
بختیم آچیل چرشنبه
از روی آتش برافراشته پریده، و آرزوی خوشبختی و کامیابی میکنند .

در این شب، کد بانوی خانه با پختن غذای مخصوص این شب که عموما" ماهی دودی با پلو ، به همراه یک خورشت آزاد دیگر است، سفره این شب مخصوص را پهن و اعضای دیگر را به سرو غذا دعوت میکنند .
آنچه در این شب خاص قابل توجه است عبارتند از :
- هیچ کس دعوت دوستان و آشنایان را قبول نکرده و به مهمانی خانه کسی نمی رود و حد الامکان سعی میکند که در خانه خود یا خانه اجدادی خود باشد و اگر در خارج از شهر محل سکونت خود بود، سعی میکند به هر طریق ممکن خود را به شهر و ولایت خود برساند .
 ماهی دودی با پلو، یک پای ثابت غذای موجود در سر سفره این شب اهالی است.کد بانوی خانه به تعداد اعضای خانوار، تخم مرغ رنگ می کند و با برشته کردن دانه های گندم، نوعی آجیل گرم بنام " قورقا " درست کرده و آنها را در پیاله های چینی می ریزد، و به همراه آجیل های دیگری مثل مغز پسته و گردو و نخود چی کشمش و بادام و تخم کدو، در سر سفره این شب قرار میدهد .
 علاوه بر تنقلات ذکر شده، در سفره این شب، عناصر دیگری همچون شمع روشن، شاخه ی سبزی موسوم به "همیشه جوان"، نمک، آب، نان، شاخه نبات و یک جلد قران مجید نیز دیده میشود .
 در این شب باور بر این است که اگر کسی نیتی برای انجام در سال آتی داشته باشد، میتواند برآورده شدن یا نشدن نیت خود را با گوش دادن به اولین کلام خارج شده از دهان فردی خاص، تخمین بزند. لذا اهالی برای اینکه نیت کسی نا میمون در نیاید، سعی میکنند از به کار بردن کلام بی معنی و رکیک خودداری، و حتی الامکان از کلمات و جمله های متین و با معنا استفاده کنند.
در برخی از مناطق، نوجوانان با حضور در پشت بام خانه همسایه ها و آویزان کردن "شال" یا "قورشاق" خود از باجه به داخل خانه، طلب انعام و عیدی میکنند و کد بانوی خانه نیز به "قورشاق" آویزان شده، تخم مرغ رنگین و مقداری تنقلات ریخته و ارسال میدارد. این رسم به "قورشاق سال لاماخ" و در برخی مناطق به "شال سال لاماخ" معروف است .
 جوانان در این شب و فردای آن، مبادرت به انجام نوعی بازی موسوم به "یومورتا چاقیشدیرما" یا تخم مرغ بازی میکنند که طی آن هر دو طرف بازی تخم مرغ های خود را با فنی خاص، به هم می نوازند و هر کسی که سر و ته تخم مرغش بشکند، بازنده بازی و تخم مرغ است.

علاوه بر موارد مذکور، در برخی از روستاهای آذربایجان و در صبح فردای چهار شنبه سوری، دختران دم بخت کوزه های آب به دوش کشیده و به سمت چشمه سارها حرکت میکنند، و ضمن شستشوی دست و صورت خود و نوشیدن از آب چشمه، کوزه های خود را هم پر کرده و به خانه برمی گردند، و اعتقاد دارند که خوردن آب چشمه در این روز خاص باعث بر آورده شدن آرزوهای آنها می شود
نویسنده: کبیر رسولی
http://www.facebook.com/kabirrr

تؤرک، فارس، عرب، مسأله این نیست!



اين مقاله در سايت آفتاب ديدم . بد نيست خوانندگان قاراقاشقا نيز آن را بخوانند.
چندی پیش، یادداشتی از صاحب این قلم در این مکان منتشر شد، که بازخوردهای فراوانی داشت. عنوان یادداشت «جنایت علیه زبان فارسی» بود و غرض از نگارش آن، انتقاد به نظام نامنتظم نامه نگاری های اداری کشور. اما متاسفانه شاهد آن بودم که بسیاری از خوانندگان آن مطلب، از سویی دیگر به ماجرا نگریسته بودند. گروهی با اشاره به آن یادداشت، از ظلمی که به زبان فارسی و فرهنگ ایرانی می رود، شکایت کرده و یاد از ایران باستان و دوران شکوه کرده بودند، و گروهی دیگر در پاسخ به دسته نخست، به زبان فارسی تاخته و آن را لهجه ای از لهجه های زبان عربی خوانده بودند.
به اعتقاد نگارنده آن سطور و این سطور، هیچ یک از سه زبان فارسی و عربی و تؤرکی بر دیگری امتیازی ندارد و اصولا این سه فرهنگ در طول تاریخ با یکدیگر همراه بوده و راه پیموده اند. آنان که با شمشیر به جان هم افتاده اند و کشته اند و غارت کرده اند، پادشاهان بوده اند. آنچه ما از آن سخن می گوییم، فرهنگ است، نه زور بازو! این که پادشاه ایرانی، تنها برای کشورگشایی و ارضای حس قدرت طلبی خود، به هندوستان حمله می کند و مردم آن کشور را می کشد و اموال شان را به غارت می برد، مایه فخر ایرانیان نیست. این که خلیفه عرب، دست بر شکم می نهد و فرمان کشتار می دهد، موجب نازش اعراب نخواهد بود. این که فلان پادشاه عثمانی، در فلان سال، اهالی فلان منطقه را می کشد و سپاهی خونخوار و جنگجو ترتیب می دهد، افتخاری برای ما مردم تؤرک زبان نخواهد بود. این چه فخری است که بوی خون مردم بی گناه می دهد؟
خون هایی که پادشاهان ایران و عرب و تؤرک به زمین ریخته اند، مایه شرم می توانند بود، نه افتخار. آنچه مایه سربلندی ماست، فرهنگ است. فرهنگی که در میان فارس زبانان حافظ و سعدی و خیام می آفریند و در تؤرکی افسانه ای چون دده قورقود و بزرگانی چون فضولی و شهریار، و در میان عرب زبانان، بزرگانی چون متنبی و ابوالعلاء معری و شیخ اکبر محیی الدین ابن عربی.
و اگر نیکو بنگریم، خواهیم دید که آنجا که جای پادشاهان و سپاهیان شان است، همه جنگ است و جدال، و آنجا که پای اهل فرهنگ در میان است، همه خوشرویی و یکدلی است. من ایمان دارم که حافظ، به عنوان شاعری فارسی زبان، هیچ دشمنی ای با مردم تؤرک زبان و عرب زبان نداشته است. و نه تنها دشمنی نداشته، که از آنان بهره ها گرفته است. بیایید تعصب را کنار بگذاریم و پادشاهان خوانخوار را به حال خویش رها کنیم، تا ببینیم که اتفاقا سه فرهنگ فارسی و تؤرکی و عربی، نزدیک ترین فرهنگ ها به یکدیگرند. بیایید، از تاریخ، صفحه ای دیگر بخوانیم. صفحه ای که در آن، بزرگترین شاعران ایرانی، که پرچم داران فرهنگ ایران زمینند، در میان بیت های نغزشان، به عربی می سرایند؛
الا یا ایها الساقی ادر کأساً و ناولها
که عشق آسان نمود اول، ولی افتاد مشکلها
حافظ
سل المصانع رکباً تهیم فی الفلواتی
تو قدر آب چه دانی که در کنار فراتی؟
سعدی
به شکرخنده اگر می ببرد جان مرا
متع الله فوادی بحبیبی ابدا
مولوی
این، همان صفحه از تاریخ است که می توان بدان افتخار کرد. صفحه ای که در آن سخن از کشتار نیست. و در آن، میان تؤرک و فارس و عرب، هیچ دشمنی نیست، هرچه هست، دوستی است و یکدلی، چنان که جناب مولوی فرمود؛
پس زبام محرمی خود دیگر است
همدلی از همزبانی خوشتر است…
آن پادشاهان خونریز بودند که به بهانه بیگانگی، جان های متحد ما را به تفرقه می انداختند، تا خود کشورگشایی کنند. و کلام شاعران چنان است که شهریار درباره ملامحمد فضولی میگوید؛
تؤرکی، فارسی، عربی ده نه فضایل واریمیش
که فضولی کیمی بیر شاعر عارف دوغولور؟
(در تؤرکی و فارسی و عربی، چه فضایلی است که شاعری عارف، چونان فضولی می پرورد؟)
باری، اهل فرهنگ، همچون ملامحمد فضولی اند، که لیلی و مجنون او به زبان تؤرکی، دل از تؤرکان می برد و ساقی نامه اش هوش  از فارس زبانان می رباید… او خود تؤرک زبان است، اما چه نیکو به فارسی می گوید؛
نیستی فنته ولی زین سبب انداخته است
انتساب تو جدل در عرب و تؤرک و عجم!
ویا در جایی دیگر می گوید؛
نیستم شرمنده هر مهمان که سوی من رسد
خواه از تؤرک آید و خواه از عرب، خواه از عجم
چه فرقی می کند که ما تؤرک باشیم یا فارس، ما افتخار می کنیم که بزرگانی چون اینان داشته ایم، که می دانستند درد چیست و کجاست، و فریاد «همدلی از همزبانی خوشتر است» را به خاطر همین دردشناسی سر داده اند. مگر می توان منکر بهره گیری شاملوی بزرگ، از ناظم حکمت بزرگ شد؟ مگر می توان منکر تاثیر شاعران بزرگ فارس، بر شاعران تؤرک شد؟ مگرمی توان ادعا کرد که سعدی شیرازی، از متنبی بهره نگرفته است؟ مگر می توان منکر بهره مندی مولوی از کلمات عارفان بزرگ عرب زبان و به ویژه ابن عربی شد؟
در حیرتم از کسانی که کورکورانه در پی کوردلی افتاده اند که زبان فارسی را الکن می داند! اگر زبان فارسی الکن است، پس چطور طی قرون و سالیان مردمان بسیاری بدین زبان سخن گفته اند و آثار بلندمرتبه ای آفریده اند؟!
و در حیرتم از کسانی که می خواهند تمام کلمات غیرفارسی را از زبان فارسی بروبند! چه زبانی خواهد شد زبان فارسی اگر کلمات دخیل در آن نباشند! بی شک بارها و بارها سخت تر و دشوارتر از نامه ای خواهد شد، که در نوشته پیشین بدان اشاره شد.
ای کاش مقال و مجال تنگ نبود و می شد کلامی درباره مولوی گفت. شاعری که امروز، گروهی با گروهی دیگر بر سر تؤرک یا فارس بودن او بر سر جنگند! و البته مولوی نه تؤرک است، نه فارس. او انسان است. انسان است که می گوید؛
سختگیری و تعصب خامی است…
در این باره، در آینده  بیشتر سخن خواهیم گفت…

چرا گرگ، چله و هندوانه در ادبیات اساطیری آذربایجان مبارک اند؟

منبع شناسی تولید واژه گان «قار»،«قیش»،«قارپیز»،«چیلله»، «قورد» و ...
در ترکی «یای» یعنی کمان، «چیلله» نیز یعنی زه(در اینجا زه کمان) و نیز محل زه برای گذاشتن تیر در موقع انداختن تیر، «اوخ» یعنی تیر(تیرکمان).
در ترکی به تابستان نیز «یای» گفته می شود. از این رو وقتی گفته می شود «یایین چیلله سی» تداعی کننده کشیدگی نهایی کمان به هنگام انداختن تیر(چله ی تابستان) یعنی نهایت و اوج کشیدگی تابستان که چهل و پنج روز رفته از تابستان است.

قیشین چیلله سی(چله ی زمستان) نیز به معنای کشیدگی نهایی سرماست که دو تاست یکی چهل روزه(بویوک چیلله) یکی بیست روزه(کیچیک چیلله)، یعنی زمستان دوبار به اوج می رسد.
چیلله گئجه(شب دارای کشیدگی نهایی) وقتی گفته می شود «چیلله گئجه سی»(شب چله)در واقع یعنی کشیدگی شب. ولی تحت تاثیر تفسیرهای رایج به معنای شروع زمستان تلقی می شود که البته اینگونه نیست.

اینکه چرا«چیلله» یا «چله» که معنای زه کمان و محل نشستن ته تیر در کمان و مآلا مفهوم نهایت کشیدگی را در مورد «بلندترین شب»،«شدت تابستان» و «شدت زمستان»(که دقیقا معادل climax –نقطه اوج- آمده از زبانهای یونانی و لاتین است) بایستی با عدد «چهل» توجیه و تفسیر نمود کاری است که برخی از روشنفکران پرداخته اند و خود نیز بایستی جوابگو باشند.

بدون هیچ تردید واژه«چیلله» یا «چله» با واژه ی یاد شده «climax» از یک ریشه و منشأ میباشد. در منبع شناسی تولید واژگان صدای(ل) دارای مفهوم «انتقال» میباشد. مطابق همان منبع تکرار یک صدا مفهوم استمرارتکراری حرکت و عمل را دارد. پس «چیلله» یا «چله» دارای مفهومی است که در آن عمل انتقال به تکرار اتفاق می افتد. اگر «چله» معنی «چهل لا» نیز داشته باشد آنوقت پرسیدنی است که اولا خود «چهل» از کجا آمده و دوم اینکه معنای پله چیست؟منطقی است بپذیریم که «چهل» از «چیلله» حاصل شده است. فقط فراموش نشود ادیبان منکر وجود تشدید نیز در فارسی شده اند.

اما جان آیتو(John  Ayto ) اتیمولوژیست انگلیسی واژه «climax» را نهایتا از منشأ هندواروپایی(Kli-) می داند. اولا شما این مورد را با واژه «چیلله» یا «چله» تطبیق دهید خواهید دید که دقیقا دارای عناصر فونتیکی مشابهی هستند.

باز می گویند که واژه «lean» به معنی «تکیه دادن» نی زاز همین ریشه است. متوجه می شوید که چرا در «چیلله» یا «چله» مفهوم نشستن ته تیر در کمان نیز مستتر است؟
«چیلله» اسمی است از فعل «چیلمک» به معنای (زدن پرتابی توام با ضربه) ساخته شده است. در بازی «چیلینگ –آغاج»(الک-دولک) به زدن «چیلینگ» یا «چیلیک» یا «چیلیه»(دولک) با «آغاج»(چوبدستی) از این فعل استفاده شود: «چیل گلسین!»(بزن بیاد!). «چیلینگ» نیز از این فعل استفاده شده است.

«چیلمک» اسم تلنگر شدید است که در آن ریگ کوچکی بین پشت ناخن سبابه و نوک انگشت شست قرار گرفته و به شدت پرتاب می شود. یا تلنگری که بر سطح آب- به نیت پخش کردن و افشاندن آب- زده می شود.
شکل دیگری از این فعل نیزهست که که «چیله مک»(افشاندن توأم با ضربه) است.

«پیلله» نیز از سیستم «چیلله»(چله) است، حتی به این شکل:«پیلوو»(pilov) و «چیلوو»(cilov)[پلو و چلو] نیز از یک شیوه و سیستم تولید واژگان استفاده می شود. آوردن این مثال از آن جهت لازم بود تا در پیگیری سیستم واژگانی دچار سهو و لغزش نشویم. همانگونه که ملاحظه می کنید در فارسی مصوت ها دچار تغییر شده: «پ» و «چ».

به مثالهای دیگری از این دست(جهت مطالعه بیشتر) دقت کنید که چگونه سیستم ترکی ثابت است: چیلله(چله)،شیلله(سیلی آبدار)،«سیلله»(سیلی)،«گوله»(گلوله)،هؤرره،هوررا(نوعی غذای ساده روستایی)،«شیررا»(شیره)،«شوررا»(احتمالا تبدیل به شوربا شده)،«بلله»(نانی که به صورت سادندویچ در می آورند)،«پیلته»(فتیله[به خاطر وجود«ت»که علامت تعدی است]چیزی که به تدریج پایین آورده می شود)، «گله» ی فارسی نیز احتمالا از این سیستم است که در این صورت باید از فعل «گلمک» (آمدن)«گلله» (هم-آمده) ایجاد شده باشد.

«قارپیز» یئمک!(هندوانه خوردن) چرا در «چیلله گئجه» قارپیز(هندوانه) خورده می شود؟
این نکته عبارت از این است که اسم خوردنی مورد نظر در ارتباط با کاربرد اسطوره ای که دارد دارای معناست.بررسی نامهای هندوانه در اغلب زبان های این منطقه و اروپا نشان می دهد که نام مورد استفاده در ترکی قابل استنادترین واژه در بررسی مفهومی نام این صیفی است.

برای مثال درفارسی«هندوانه»(چیزی که ره آوردی از هند است)،در انگلیسی(Water  melon)(صیفی آبکی) گفته می شود. ملاحظه می کنید که هر دو توضیحی هستند و معنای مستقیمی ندارند که رابطه اسطوره ای این صیفی را با آن مورد بررسی قرار دهیم.در روسی(arbuz) و در یونانی (karpozi) گفته می شود و همانگونه که ملاحظه می گردد از «قارپیز» مشتق شده اند.در مغولی نیز داستان از این قرار است: tarbos آن هم همریشه با ترکی است.

حداقل می توان چنین نتیجه گرفت که در این محدوده ی جغرافیایی واژه ای که برای توجیه اسطوره ای این صیفی قابل استناد باشد غیر از واژه ترکی«قارپیز» وجود ندارد. دلیل دیگر قابل استناد بودن نام ترکی آن وجود سیستم آوایی در دسته بندی مقوله ای با پدیده هاست. در این مورد صیفی جات دست بندی خود را داشته اند:

قوون،قاباق،قارپیز(شروع با ق) یا خیرا،خیرچا،خیار(شروع با خ).

برای معنا کردن واژه قارپیز به سیستم زیر توجه شود:
قارپیز
یارپیز

پیرپیز

تربیز

سه بیز(تلفظ می شود سبیز)

جه ویز(تلفظ می شود جویز)

مؤبیز

بنابر قانون هامونی آوایی در برخی –مثل مؤبیز- صدای /ب/ به /و/ تبدیل شده به شکل زیر:
جه ویز
مؤویز
اکنون لیست بالا را از نو مرور می کنیم:
قارپیز(قار+پیز-هندوانه)

(قار:برف)

یارپیز(یار+پیز-پونه)

(یار:...)

تربیز(تر+بیز-خربزه،یکی از احتمالهای منشأ نام تبریز، خصوصا اینکه تبریز محل باغ و بستان بوده)

(تر:؟)

سه بیز(س+بیز- نام دهی در نزدیکی میانه، این نام نیز به احتمال قریب به یقین مرتبط با موردی با منشأ گیاهی است و معنای سبز و خرم هم می تواند داشته باشد. در این صورت سبز فارسی باید از آن گرفته شده باشد)

جه ویز(گردو- نمی دانم این واژه از ترکی به عربی رفته و آنگاه«جوز» شده یا برعکس از عربی آمده و در ترکی به شکل ساختار ترکی درآمده)
مؤویز( مؤ+بیز-مویز)

(مؤو: درخت انگور،تاک)

همانگونه که ملاحظه می شود پسوند «-پیز»(یا «-بیز» بنابر هارمونی آوایی)پسوندی است که با مواردی از اسم هایی با منشأ گیاهی به کار می رود(البته معتقد نیستم که صرفا در این مورد به کار می رود)

این بررسی و مرور رابطه ی هندوانه را با «قار»(برف) محرز می سازد. پس نگهداری «قارپیز» تا شروع زمستان(که از شب چله شروع می شود) حلقه ای زنجیره ی تفکر اسطوره ای ماست و در این حین نام «قارپیز» کاملا با مسماست.

اسم خوردنی مورد نظر خود گویای کاربرد آن است. یعنی بایستی به فصل برف و یخ رسانده شود.اما آیا واژه ی قارپیز با قار دارای همین ارتباط است؟

در جواب این سوال باید گفته شود که مساله کمی عمیق تر از این ارتباط است. عمیق تر از این ارتباط است. عمیق بودن مساله به سیستمی برمی گردد که واژگان اینچنینی را در بر می گیرد:

قیش(زمستان)

قار(برف)

قاری(عجوزه)

قاریماق(پیرشدن)

قارتیماق(پیرشدگی بافت های گیاهی که توام با سفت شدگی آن هاست)

قارغیش(نفرین)

قارغی(پیکان نوک تیز)

قارانات(شومی،نحوست)

قادا(بلای شوم، مستولی شدن فاجعه بار بر کسی)

قیرماق(کشتار کردن)

قیزماق(گرم شدن)

قیروئرمک(سیندیرماق[رقصیدن])

قوربان(قربان)

قیشقیرماق(فریاد کشیدن شدید)

قیرمیزی(قرمز)

قوتلو(مبارک، خوش یمن)

قارپیز(هندوانه)

حالا معلوم می شود که چرا این واژه ها دارای ارتباط سیستماتیک با یکدیگر بوده و توجیه دقیق اسطوره ای دارند.
در اسطوره شناسی و تفکر اسطوره ای آذربایجان دو چله زمستان دو خواهر پیر(قاری) هستند. آن ها با تکاندن پنبه های «یورغان»(لحاف) خود «قار»(برف) می ریزند.

یکی از ویژگیهای «قار»(برف) سفیدی آن و سفیدپوش کردن اشیاء و انسان ها از بالاست. «قاری»(عجوزه پیرزن) نیز از بالا دارای گیس های سفید می باشد(گویی برف نشسته است) پس قدیم قدیم ها که گیس پیرزن ها همچون برف از سرشان آویزان می شده باعث ایجاد این تفکر اسطوره ای گشته است.

در زمستان دو تا چله وجود دارد. یعنی شدت سرما در دو اوج مطرح است. «بؤیوک باجی نین چیلله سی»(چله خواهر بزرگه) یا «بؤیوک چیلله»(چله بزرگه) و «کیچیک باجی نین چیلله سی»(چله خواهر کوچکه).

هردوی آن ها کمان می کشند منتها کمانی که خواهر کوچکه می کشد به دلیل کشیده گی فوق العاده زیاد و در نتیجه هم برآمدگی دوسرکمان به همدیگر از عرض کمان کم می شود ولی شدت کشیدگی بسیار زیاد است. این را از غضب خواهر کوچکه و از طعنه ی او به خواهر بزرگه در پایان چله بزرگ می توان دریافت:

«گلدین نئیله دین!گلینلرین الین خمیرده،قاریلارین الین هیزه ده قوروتدون!»

(آمدی مگر چکار کردی!مگه تونستی دست عروس ها را در هنگام خمیرگیری، دست پیرزن ها را در داخل خمره بخشکانی!)

این گفته را بصورت سوال مطرح نمی کند بلکه به این مضمون طعنه می زند که «تو نتوانستی!پس بایست و تماشا کن که من چگونه این کارها را انجام خواهم داد!»
خواهر بزرگه در جواب به ساده لوحی خواهر کوچکه می خندد و می گوید:«گت کی عؤمرون آز اولار، سنین دالین یاز اولار!»

(برو که عمرت کوتاه است و پشت سرت بهاره) یعنی عمر تو و شرایط به تو اجازه ی این حرفها را نخواهد داد.

«قورد» و «قاری»

همه می دانیم که گرگ از چله ی زمستان جدایی ناپذیر است. حالا در زیر به چند مورد از باورهای فولکلوریک آذربایجانی را در مورد گرگ مرور می کنیم تا وجود گرگ را بهتر بررسی کرده باشیم:

-قورد چیلله ده آدام اتینه یئریک لر!(در چله گرگ ویار به گوشت انسان پیدا می کند!)
-قوردون اوزو موبارکدیر!(دیدار گرگ مبارک و خوش یمن است!)

-قوردنان قیامته قالماق!(با گرگ به قیامت ماندن!)

-دونیانین آخیرینا بیر قورد قالاجاق بیرده قاری!(به آخر دنیا یک گرگ خواهد ماند و یک عجوزه)
-قورد او قارینی یئیه جک(گرگ آن عجوزه را خواهد خورد!)
وقتی چله از راه می رسد ویار گرگ ها به گوشت انسان شروع می شود. باور مردم بر این است که گرگ گوشت انسان نمی خورد ولی در چله ویار این کار را پیدا می کند.در حقیقت او به دنبال عجوزه است و آخرالامر نیز او را می خورد.

عملا گرگ در حکومت «قاری»(عجوزه) موجودی است که در دل سوز و سرما با او می ستیزد. او چنان به دنبال عجوزه است که اگر این عجوزه همه دنیا را هم به نابودی بکشاند و همانگونه که خواست اوست به آخر دنیا تنهای تنها هم مانده باشد بازهم از دست گرگ رهایی نخواهد داشت و در نهایت گرگ اورا خواهد خورد. از این روست که دیدار گرگ مبارک است. گرگ دشمن دشمن های طبیعت و انسان است.

بالاخره انسان گرفتار عجوزه می شود!

در آخرین شب مشترک بین چله کوچک و «بایرام آیی»(ماه عید)- شبی که از نیمه ی آن به بعد زمین دارای نفس می شود- «کورداوغلو» که از آسیاب برمی گشت گرفتار«کورداوغلوکولیی»(کولاک کوردوغلو) می شود و در زیر برف مدفون می گردد. او –بعد از نیمه های شب- در زیر برف  ها از نفس های زمین گرم شده و از مرگ رهایی می یابد. معنای این رهایی این است که «قاری» سمبل انجماد زمین بوده که با آمدن نفس به زمین کارش به پایان می رسد. یک احتمال ضعیف این است که در پایان کار عجوزه که توأم با به پایان رسیدن ویار گرگ است گرگ با خوردن او و نه انسان ویار خود را فرونشانده باشد. از این رو، جان سالم به در بردن انسان و ورود زنده به «بایرام آیی»(ماه عید) که مبارک است از یک سو با دخالت «قورد» و از سوی دیگر با دمیدن نفس زمین امکان پذیر می گردد.

از این پس «لشگر سرما» تا دم عید که مهلت سرماست«قیریق قوشون کیمی»(همچون لشگر داغون شده ای) سرخود می ماند ولی دست از جان انسان برنمی دارد...
از این به بعد دیگر عجوزه ای در کار نیست و گرگ نیز ویار ندارد ولی سرما هنوز به پایان نرسیده است.«وعده یئلی» یا «بایرام یئلی»( با بشارت دهنده یا باد عید)اگر هم بوزد و مژده ی نزدیک شدن بهار را هم بدهد چون انسان جزو «حرام گوشتان» است هنوز از دست «سویوق سویو»(لشگر سرما)که بدون عجوزه سرخود مانده است، رها نشده.

برای انسان پایان سرما زمانی است که از خط مرزی آتش بگذرد و «سویوق سویو»(لشگر سرما) آن سوی مرز گرمای آتش بماند- ایلین«سون چرشمبه سی!»(آخرین چهارشنبه سال!)...
منبع: ماهنامه دیلماج- شماره 34- تیر86(با تلخیص)